ادامه «شکر تلخ» نوشته زنده یاد جعفر شهری, شماره ۳

by به قلم یکی از نویسندگان

تا اینجا خوانده اید که:

 

میرزا باقر قهرمان رمان جالب و خواندنی «شکر تلخ» با این که با خانواده محترمی وصلت کرده بود ولی تمام رذایل اخلاقی رفتار و کردار و بد دهنی لات ها را داشت. تمام ثروت خود و پدرزن و طلا و جواهر همسرش کبری را خرج الواتی ، خانم بازی، بچه بازی و عیش و عشرت با لشوش کرد چندبار ورشکست و برای فرار از دست کسانی که قصد جانش را داشتند مردانی که زنشان را فریب داده و پدران پسرهای بی سیرت شده و کلاهبرداری ها تصمیم گرفت با زنش و پسرش جواد به مشهد بروند. در آنجا هم با این که دکان نانوایی باز کرد ولی همچنان در صدد فریب زن های مردم و از جمله با یک زن پا به سن و پولدار آشنا و با او همبستر شد و شبانه در همین خانه آنها سکنی گزید و دختر آن زن را آبستن کرد تا پسران خانواده فهمیدند و مادر و دختر را کشتند و میرزا باقر فرار کرد و به تهران آمد و یک زن دیگر گرفت که زشت و فریبکار بود و به کمک حاج رمال توانسته بود زن او شود . این زن که جواهر نام داشت اصرار کرد که کبری را طلاق دهد و میرزا باقر می خواست هر دو با هم زندگی کنند ولی کارشان به دعوا کشید.

زنده یاد شهری در پایان فقط در یک سطر نوشت:

ـ «ساعتی بعد کبری طلاق گرفت و به میرزا باقر نامحرم شد». بدین ترتیب رمان بیش از 600 صفحه ای «شکر تلخ» پایان گرفت.

چنین پایانی مورد اعتراض پرتعداد خوانندگان به این رمان قرار گرفت. ما هم از پیشنهاد یکی از دوستان نویسنده که حاضر به ادامه آن و روشن شدن سایر چهره های زشت و زیبای این رمان شده بود، موافقت کردیم و او از دو شماره پیش آن را ادامه داد و داستان موکول شد به تصمیم میرزا باقر که کدام زن را طلاق بدهد. در این ضمن نویسنده قسمتی از زندگی میرزا باقر در مشهد را که در ابهام مانده بود دوباره به طور مفصل یادآوری کرد که وی در آن شهر با یک زن از یک خانواده محترم آشنا می شود بدین ترتیب که وی روزی حالش در شلوغی حرم بهم خورده و بیهوش می شود و میرزا باقر او را از زیر پای زوار به محوطه حرم میآورد و زن سپس می خواهد که او را با درشکه به خانه برساند.

قسمت اول ادامه این داستان «شکر تلخ» با عنوان «طعم مطبوع جدایی» به قلم یکی از نویسندگان پیدا می کند:

 

(3)

شکوه اعظم مادر سه پسر حاج محمد، مرتضی و محسن و دو دختر ملک تاج و زرین تاج بود. این وصلت میان دو خانواده ی معروف مشهدی بود که هر کدام از آنها لنگر بازار این شهر و در واقع صاحب موقوفات امام رضا و محصولات پر سود آن بود. شکوه اعظم بیش از 16، 17 سال نداشت که همسر خانواده حاج مهدی ذوالریاستین گنابادی شد.

هنگامی که میرزا باقر در درشکه به خانه برمیگشت شکوه اعظم به طور اختصار جریان خانواده اش را برای او گفت و میرزا باقر با آن زرنگی ذاتی حس کرد که این دفعه باید نجابت خود را حتی المقدور حفظ کند تا در این خانواده جا بیفتد چون شکوه اعظم از پسر بزرگش حاج محمد که تاجر بزرگی در بازار بود خیلی حساب می برد . او چند سال با مادر و برادران و خواهران خود در یک خانه بزرگ زندگی می کردند که ملک تاج خانم که به خانه شوهر رفت، او نیز با همسر و دو فرزندش که بزرگ شده بودند به خانه تازه اش نقل مکان کرد و سال ها بود که زن بیوه که حالا سنی از او می گذشت با پسرانش و دختر جوانش : مرتضی و محسن وزرین تاج زندگی می کردند.

حاج محمد برای برادرانش در تیمچه یک مغازه پارچه فروشی گرفته بود و آنها سرگرم شده بودند و شکوه اعظم (اسم اصلی اش مرضیه بود) بیشتر اوقات خود را به حرم می رفت و زیارت و عبادت می کرد و در این فاصله هم چند تن از حجج اسلام و روضه خان ها توانسته بودند که نظرش را جلب کنند و او را به صیغه کوتاه مدت خود دربیاورند و به حجره خود ببرند و شکوه اعظم بیش از یکی دو هفته دو سه روز در صیغه آنها نمی ماند.

ولی از لحظه ای که با میرزا باقر در دور ضریح سینه به سینه شده بود و در میان شلوغی جمعیت از حال رفت و مرد او را به زحمت به محوطه بیرونی آورد و به او با درشکه به خانه می آمد. در فکر بود با این یکی بیشتر بماند و او را برای خود نگهدارد و دور آخوندهای بارگاه حضرتی را خط بکشد.

میرزا باقر نیز شرحی از پدرش حاج میرزا ابوالقاسم بنکدار معروف تهران گفت که ورشکست شد و او مجبور شد که برای زندگی به روسیه برود و با کار بنایی و بعد معماری اموراتش بگذراند که ناگهان مثل این که حضرت امام رضا او را طلبیده و از روسیه به ایران و مشهد آمد که بارگاه امام، مناره و قسمتی از مسجد گوهرشاد احتیاج به تعمیر و بنایی داشت او به عنوان خادم امام رضا مشغول به این وظیفه مقدس گردید.

شکوه اعظم خیلی زیاد برای او دلسوزی کرد وقتی که به خانه اش رسید و مشتی سکه به درشکه چی داد و خیلی تعارف کرد که میرزا باقر با فرزندان او آشنا شود ولی میرزا باقر با حقه بازی و تعظیم کنان و حجب و حیای ریایی او را به در خانه رساند و دیدار با فرزندان شکوه اعظم را به بعد موکول کرد و قرار شد که شب جمعه در همان کنار سقاخانه حضرتی در محوطه حرم او را ببیند و ترتیبی برای زندگانی او بدهد.

میرزا باقر در حالی که توی دلش قند آب می کردند. او به حد کافی خودداری و ظاهرسازی کرده بود که بعدها بایستی سر فرصت از این جریان خیلی استفاده کند .

شکوه اعظم شب با طول و تفصیل جریان حرم و کمک یکی از خدام حرم را برای پسرانش شرح داد . آنها اصرار کردند که بایستی او را می آوردی خانه که با چنین معماری که در روسیه بوده بیشتر آشنا شوند ... آقا مرتضی گفت: اگه تازه از روسیه امده لابد الان آلاخون والاخونه و توی حرم که هر شب نمی تونه بخوابه و علافه و بهتره توی خونه خودمون با این همه اتاق خالی ، سر و سامانی بهش بدیم.

شکوه اعظم گفت: بایستی با داداشت حاج محمد آقا صلاح و مصلحت کنیم بالاخره هرچه باشد یک آدم غریبه است و می گفت که خانواده پدر و مادر داری داشته پدرش تاجر بازار بوده که ورشکست شده. خدا وکیلی نجابت از سرتاپایش پیدا بود ولی هر چه باشد باید ببینیم حاج محمد آقا رضایت میده که با من و خواهرت زرین تاج که نامحرمه، صیغه محرمیت خواهر برادری بخونیم.

«حاج محمد آقا» یک روز رفت به دفتر متولی آستانه حضرت امام رضا و در مورد میرزا باقر و این که ادعا کرده که روسیه بود و بنایی می داند تحقیقات کرد. آخوندی که در آنجا بود تأیید کرد و گفت: الانه تو مسجد گوهرشاد مشغوله و کارش خیلی تر و تمیزه!

شبی که میرزا باقر شام به خانه شکوه اعظم و پسرانش رفت. یک هفته ای بود که ریش خودش را نتراشیده بود و آقا مرتضی و آقا محسن خیلی او را پذیرفتند و از آمدن او به آن خانه و زندگی و در کنار آنها استقبال کردند.

میرزا باقر در تمام ساعتی که سر سفره بود مرتب سرش پایین بود حتی توی چشم های پسران شکوه اعظم نیز نگاه نمی کرد مبادا که از توی چشم هایش آن دیو پلید و آن عقرب های جراری که توی وجودش بودند در آینه چشمانش نمایان شوند و او را لو بدهند و به پسران خانواده بگویند که چه اژدهایی را به خانه خود راه داده اند در آن دقایق و تمام رذایلی که از اول زندگی خود مرتکب شده و انجام داده بود، به یادش می آمد ! این که چگونه چندین و چند زن شوهردار و عفیف را فریب داده و کام دل از آنها گرفته و در نهایت اغلب آن ها به خودفروشی افتاده از خانه های فواحش کوچه قجرها سر در آورده اند... چه پسرهای معصومی را گول زده و بی سیرت کرده... دست به دزدی و به ثروت زنش زده .... چه کلاهبرداری هایی کرده ... و با زن ها چه اعمال قبیحی نسبت به زنش کبری چه بی رحمی ها و چه بی شفقتی که نسبت به فرزندانش ننموده ... ، چنان آتشی و غوغایی در وجود او برافروخته بود که شام خورده و نخورده عذر آورد و با پریشانی گفت بایستی برای نماز شب خودش را به در حرم برساند و زودتر بلند شد که مبادا پته اش روی آب بیفتد.

او در همه ساعاتی که پای سفره دو زانو نشسته بود و آهسته و سر به زیر لقمه به دهان می گذاشت، متوجه چشمان جستجوگر دیگری نبود که او را می پایید. دو چشم عسلی رنگ و گیرا و درشت چشمانی که مثل سایر چشم راست نبود و زیر ابرویش کمی کج و سربالا می شد تا ته ابروی کمانی او بالا می رفت.با لپ های برجسته که به نسلی از ترکمن ها می مانست.

میرزا باقر زیاد با شکوه اعظم نیز که به او «حاجیه خانم» می گفتند، نگاه نمی کرد. ولی می دانست که شکوه اعظم در نهایت روزی در آغوش او خواهد بود و همین حالا هم این زن ـ که سن و سالی از او گذشته و دارای چند فرزند و عروس  و داماد است ـ اگر فرصتی دست بدهد، او را به بستر خود می کشاند. ولی متوجه نگاه زرین تاج این دختذ 15 ، 16 ساله نبود که او را به نوعی دیگر می نگریست که ته دلش مالش می رفت.

**

میرزا باقر در تهران از وقتی که در خانه جواهر دو زن عقدیش را گذاشت و بیرون آمد ، دوباره قهوه خانه خوابی اش شروع شده تا جنگ و جدل های زنانه بخوابد ولی به سفارش کاکا همسایه جواهر که بیشتر حامی کبری بود، مصمم شده بود که یکی از آنها را مرخص کند که از این بی سر و سامانی نجات خلاص شود.

کبری زن اولش با دو فرزندش به خانه پدرش مرحوم حاجی الله یار نزد مادرش برگشته بود و جواهر بیشتر به حاج رمال می رسید که ناخوش احوال بود و از طرف او کاغذ پاره هایی که به عنوان «دعا» به مشتریان حاجی رمال ـ که اغلب زن بودند، می فروخت و پولش را به او می داد ـ و انگار که از شوهرش مراقبت و بیمارداری می کند و می خواست به هر کلکی که شده بداند که سکه های طلا و  اسکناس هایش را کجا پنهان کرده و چند دفعه هم که پولی از مشتریان می گرفت از او می پرسید: آنها را کجا قایم کند؟! تا شاید حاج رمال محل مخفی گنجینه اش را نشان دهد ولی او می گفت فعلاً زیر تشک و متکا بگذارد که به خواهر پیرش تحویل دهد.

جواهر فقط یک بار این عجوزه ای را دیده بود که به عنوان خواهر به خانه حاج رمال آمده بود ولی انگار از آن اشکال اجغ وجغ و حیوانات خشک شده بر در و دیوار وحشت کرده بود و مثل اینکه عزرائیل را جلوی چشمش دیده بود که جواهر کمتر او را در آن خانه دیده بود و شاید در وقتی که او در خانه حاج رمال نبود به سراغ برادرش می آمد.

جواهر هنگامی که حاجی رمال در حالت اغما و یا تب بود و به او دواهای خانگی می خوراند ، در هر فرصتی هم که پیدا می کرد سوراخ و سنبه های در دو، سه اتاق و زیرزمین او می گشت و خرت و پرت آن را بیرون می ریخت ولی چیزی جز تعداد زیادی جانور و مار و عقرب خشک شده پیدا نکرد. می خواست موضوع را با میرزا باقر در میان بگذارد ولی دسترسی به او نداشت. اطلاع پیدا کرده بود که پیش کبری زن اولش هم نیست ولی وسوسه «گنج حاج رمال» امان او را گرفته بود و بیشتر ساعات روز با او بود. یک روز که فرصتی کرد و به خانه اش آمد و دید که میرزا باقر یک متکا گذاشته زیر سرش و خوابیده و کنار او لم داد و با ناز و عشوه در حالی که چنگ به میان پای او انداخته بود گفت:

ـ میرزا باقر، شیر اومدی یا روباه؟

میرزا باقر ـ که انگار چیزهایی که گاه گداری جواهر از معجون های حاج رمال به او می خوراند ، به طور دربست تسلیم جواهر بود ـ او را بغل زد و گفت: بالاخره از شر کبری راحت شدی!

جواهر جیغی زد و خود را روی او انداخت و از صورت او شروع کرد به ماچ کردن و بوسیدن و لیسیدن تا همانطور پایین آمد و بعد بلند شد و پرده اتاق را انداخت و پیراهنش را درآورد و لخت و عریان روی میرزا باقر که یک تا پیراهن زیر یک رو انداز نازک خوابیده بود انداخت. و میرزا باقر هم انگار فرصتی پیدا کرده بود او را برگرداند و مجبورش کرد که روی زانو دولا شود و گفت:

ـ حالا موقع اول قول تو رسیده !

هم چین که جواهر دو زانو زد ، میرزا باقر قمبل او را بغل زد و کشید طرف پایین تنه خودش و یک اخ تف کف دستش انداخت و ماسید به پشت جواهر و پشت بندش چنان به او نزدیک شد که چهار ستون بدن زن به درد آمد. جواهر که تا به حال با هیچ مردی بدین ترتیب نزدیکی نکرده بود احساس کرد که دل و روده اش دارد بالا می آید و حتی به خرخر افتاد و احساس خفگی کرد و از فشار و درد می لولید ... و لبانش را می گزید و مشت به زمین زد.

ـ بی تابی نکن زن، یواش یواش خوشت میاد!جشن بی هوویی تو رو گرفتیم!

جواهر از فرط درد تسلیم شد و خاموش ماند و دندان روی جگر گذاشت و فقط خور خور میرزا باقر را پشت گوش خود می شنید و درد شکم و کمرگاهش، بی طاقتش کرده بود...

**

... و در همین موقع کبری خانم منزل قدیمی پدرش حاج الله یار را از خوشحالی روی سرش گذاشته بود از وقتی که امروز حاج عبدالحسین صیغه طلاق او را خوانده و توی دفترش ضبط و ربط کرده بود و به خانه برگشت انگار دنیا را به او داده باشند.

مادرش حاجیه خانم می گفت: وا، هر که ندونه خیال می کنه که عروسیته!؟

ـ مادر از عروسی بالاتر. خودم هم باور نمی کردم که این اجل معلق رضایت بده که بچه ها با من باشند. نمیدونی خداوند چه تفضلی کرد وگرنه اون مرتیکه بی غیرت و بی همه چیز، اصلاً بچه ها و این که چطور باشند، چطور زندگی کنند و زیر دست زن بابا چی می کشند، برایش مهم نبود. حتی اگه زنیکه عفریته ، جنازه اونها را یکی پس از دیگری رو دستش می گذاشت که به قبرستون ببره! الهی مرد بگم خدا چیکارت کنه، الهی چهار ستون بدنت خرد و خاکشیر بشه ... تنت کرم بذاره اون زن لکاته پتیاره با انبردست کرم از تنت در بیاره!

مادرش او را بغل زد و گفت: هر دوتای اونا رو به خدا بسپار. خدا خودش بهتر می دونه که چطور تقاص گوسفند بی شاخ رو از گوسفند شاخدار بگیره. مگه نشنیدی چوب خدا صدا نداره، هر که بخوره دوا نداره!

کبری از خوشحالی اشکش سرازیر بود و مادرش را می بوسید سراغ پسر کوچک ترش می رفت و هنوز جواد از مدرسه نیامده بود.

خدیجه مادر کبری از اول صبح که کبری و میرزا باقر به محضر حاج عبدالحسین برای طلاق رفته بودند، آبگوشت بزباش بار گذاشته بود و بعد جانماز پهن کرده بود و دست به دعا برداشته بود و بر عکس بیشتر مادرها که می خواهند که دخترشان در خانه بخت سرانجام بگیرد و پیش شوهر بماند، ولی او مرتب دعا می کرد: خدایا دخترمو از دست این عزرائیل نجات بده!

مادر کبری خواهان طلاق دخترش بود، او و خانواده اش به غیر از مال و منال فراوانی که به خاطر این ازدواج از دست داده بودند، از خیلی مفاسد و رذایل اخلاقی داماد نابابشان هم خبر داشتند و حتی شوهر زهرا خواهر کبری را هم میرزا باقر برایشان لقمه گرفت که کوفت و آکله را به جان دختره انداخت.ارث و میراث داشت برداشت و به هوای زیارت مشهد او را درآنجا برده و زن را توی بیابان رها کرد و همه چیزش را ربود و فرار کرد و زهرا بر اثر سوزاک و سفلیس شوهره، کور شد و جزو گداهای مشهد.

کبری یک سینی برداشته بود وو به آن ضرب گرفته و می خواند: حالا که شوهر ندارم، دیگه هیچ چی غم ندارم. شوهر نگو بلا بگو ... سنگ در خلا بگو ... شوهر شوهر رو. .. سگ پدر رو!

خدیجه مادرش از سر نماز بلند شد و جلو دخترش را گرفت و گفت:

ـ دختر جون خوبیت نداره! حالا حسن کوچیکه حالیش نمیشه ولی الانه جواد از مدرسه میآد. بالاخره هرچی باشه زاد و ولد او پدرسوخته است و رویشان اثر میذاره! حالا می دونیم باقر سگ، باقر شمر، باقر خولی، باقر سگ حرمله ولی برای این دوتا بچه باباس! پاری وقت ها دیدی دلشون هوای پدرشون رو می کنه!

کبری گفت: غلط کرده. این من بودم هم براشون پدری کردم، هم مادری ... جون از کونم در رفت تا به این سن و سالشون رسوندم. مرض و کوفت و آبله رو از جونشون دور کردم. منت هر سگ پدر و بی پدر و مادر و انچوچکی رو کشیدم تا یک لقمه نون واسشون فراهم کنم... اما حرام خودمو به کسی نفروختم...

ـ با این وجود خدا پدر حاج عبدالحسین رفیق باباتو بیامرزه که به خیر و  خوشی اینکار رو تموم کرد وگرنه اون مرتیکه لش و اوباش تا این خونه رو هم از دست ما در نمی آورد، حاضر به طلاق نمی شد...

ـ والله اگر این خونه رو هم می دادیم ، سگ خور جونم خلاص می شد، بهتر بود این گرگ و گراز و کوفت وآکله هم نگرفته بود به جون من بیفته بازم بخواد یک توله پس بندازه!

در همین موقع در خانه باز شد و جواد پسر بزرگ کبری وارد منزل شد ... و کبری پرید بغلش کرد ...

مادر قربون تو بره که بالاخره راحت شدی ...

بچه زرنگ شستش خبردار شد و پرسید:

ـ بالاخره بابا حاضر شد ولت کنه؟!

Comments

Leave a Comment

Archived_issue
مشترک شوید  $1.70 تک شماره 
Everything Iran