یک مشت خرده ریز خاطرات

by عباس پهلوان

در منزلمان هم وافور بود، هم چپق دسته بلند، هم چند جور منقل و فت و فراوان آتشی که اجاق مادر همیشه روشن بود و آتش ها گداخته و همیشه چندین و چند لول تریاک توی «گنجه». که اینجا اول جای شاهنامه و مثنوی بود و هر کدام به قدر قبر بچه ای که می خواهند خاکش کنند، بعد لول های تریاک ولو بود. و دم به دم هم مهمانان هم آتش می رساندیم. اتاق تریاک آن طرف حیاط بود یا جزو اتاق های جلوی ایوان و روی پشت بام که شبهای تابستان که مهمان نداشتیم ما شبها آنچنان می خوابیدیم که خنک تر بود: یک محوطه پک و پهن که پشت آن دو اتاق پک و پهن تر هم بود که همیشه خدا چند تا مهمان آنجا خوابیده بودند از هم ولایتی ها و یا روسای ایلاتی که پدر برای که سرکشی برای خالصه جات دولتی به اینور و آنور ایران می رفت و با آنها دوستی داشت و سالی چند دفعه این مسافرت ها تکرار می شد. مهمانی های پدر مردانه بود.

وقتی فامیل مادر و همسایه ها توی خانه ما می ماندند، تخمه می شکستند. سوهان قم و گز اصفهان هم گاه و گداری هم می شد که دیگ آش نذری روی اجاق بود که دیگر نور علی نور بود.

به این مخلفات و دهن چره همسایه ها انار ساوه را هم باید اضافه کنید. هندوانه و طالبی و خربزه که مالک های ورامین و گرگاب می فرستادند و پرتقال های خودمان و به ندرت نارنگی های مازندران وقتی هم که هیچ خوردنی نبود زنها نارنج را قاچ می کردند و روی آن نمک می ریختند و توی دهانشان فشار می دادند و قطره قطره نارنج توی دهان، و توی حلقشان چه سوزی و لرزی می کردند که هم ترش بود و هم شور بود. بعضی از آنها روی انار زغو نمک می پاشیدند و می خوردند که مو به تن آدم راست می کرد. توی آب نارنج و یا لیموترش، شکر می ریختند که مزه شربت پیدا کند گاهی اوقات هم یواشکی یکی دوتا قاشق شکر توی بادیه یا کاسه آب نارنج می ریختند و اما- از این برنامه نوشیدنی- آب نارنج نمک زده و فقط دیدن خشک و خالی گِل و گردن و پستان هایشان نصیب پسر صاحبخانه می شد که چیزی هم از این دیدن ها نمی فهمید حتی موقعی که یکی از زنها نهت پائین دامن پیراهن هایش را بالا می زد و سرپا می نشست و می شنیدی که یکی از آنها به همسایه دیگر  غر میزد: خانم جون ترو خدا روت میشه با اون تنکه لکه دارت اینطور می شینی؟ اونم جلوی بچه های معصوم؟!

زن هم بی اعتنا می گفت:

- بابای این بچه های مردم نمی فهمند که واسه زنشون یک تنکه و شلوار نو بخرند چه برسه به این بچه ها که خرس گنده اشون که و هنوز بی تنبون توی حیاط و اتاق ها می دوند و دختر بچه ها رو بغل می زنند انگار نه انگار!؟

داشتم می گفتم با این که توی منزلمان تریاک و وافور و منقل و به قول پسرعمه ام «اُوِرت» بود (نمی دانم این لغت خارجی را از کجا یاد گرفته بود) که مرتب نیز به کار می برد:

- «تریاک اوورته اما دیگه نبایستی خودتو بکشی! دیگ آش رشته اُوورته.... نبایستی اونقدر بخوری که بترکی.....!

با این که در منزل ما تریاک «اوورت» بود ولی هیچ جای منزل ما هیچوقت بوی تریاک نمی داد (چقدر هم مامانم بدش می آمد) که معلوم نبود مثلاً دیشب تا دم دمای صبح رفقای بابا، همه تریاک ها را خاکستر کردند و فقط مانده خاکسترهای توی منقل که نمی شد روی حقه وافور بگذارند که ازش دود بگیرند!!

اغلب تریاک کشی ها در بهار و تابستان در هوای آزاد در ایوان وسیع طبقه دوم خانه امان بود و زمستان ها هم پدر همه درهای اطاق، پنجدری را چهار طاق می کرد یا اینکه دم به دم گلاب روی هوا می پاشید از در مطبخ کنار اتاق منزل بوی مطبوع غذا هم می پیچید تو اتاق های پائین.

توی فامیل هم پسرعمه ای داشتیم که اغلب در منزلمان ساکن بود و یک فروشگاه همه چیزفروشی از خرت و پرت ها در ولایتشان داشت و از جمله کوپن سهمیه فروش تریاک آنجا را هم، پدر برای او گرفته بود که بابت آن درآمد نسبتاً خوبی داشت و تنها آدم تریاکی فامیل- یا بعدها می گفتند- «معتاد» فقط او بود.

پسر عمه تریاکی را پس از سالیان دراز ییلاق به تهران آوردند تا دو مثقال تریاکی را که می کشید ترکش بدهند اما زیاد دوام نیاورد و در خانه پسرش عیسی الوند داماد ما فوت شد.

 

-2-

همان زمان در قهوه خانه ها منقل تریاک می گذشتند و شیره کشخانه با هم باز بود تا وقتی من به دبیرستان می رفتیم و سال های بعد آدم تریاکی زیاد میدیدیم و معتاد» و خیلی قیافه اشان زار می زد که به قول مردم «عملی» بودند.

اولین بار که پای من به تریاکخانه باز شد، سال ها بود که در هفته نامه آژنگ کار می کردم و همزمان با جماعت شاعر و نویسنده آن روزها آشنا شده بودم و شب همراه با چند شاعر و نویسنده پس ازعرق خوری سیری به راهنمایی نصرت رحمانی شاعر از شاه آباد پیاده و شعرخوانان و بحث کنان، ما را می برد خیابان شهباز او بچه محل آنجا بود و محلی یا ایستگاهی به نام «خرابات»؟!

اتاق تریاکخانه طبعاً، نیمه تاریک و هم خالی از خرت و پرت و «النگ دولنگ» بود ولی فوراً بساطی و استراحتگاهی و اتاقی را برای تریاک کشی خالی می کردند و رفقا یکی پس از دیگری، پشت دستگاه منقل و وافور می نشستند تنها حسن آن شبها برای من، خوردن شیرینی آلات آنان بود که مرتب صاحب شیره کشخانه تعارف می کرد. تنها واقعه ای که از آنجا یادم هست یک شبی خیلی خوابم گرفت و صاحب شیرکشخانه مرا به اتاق دیگری بود که بخوابم و هنگامی که رفقا قصد حرکت از آنجا را داشتند و من را از خواب بیدار کردند و دیدم در رختخواب صاحب شیره کشخانه در کنار همسر و فرزند او خوابیده ام.

اینجور رفقای ما، اکثر خود را پاک و پاکیزه و تر و تمیزنشان می دادند قیافه تریاکی و معتاد هم نداشتند، حتی نصرت رحمانی که وقتی او را توی اسلامبول و نادری شاه آباد طوری میدیدی که انگار یک ماه است لب به وافور نزده تریاک نکشیده، سرزنده، سالم، سابقه بدنسازی و  دمبل زدن هم داشت.

در همین سالها ایران، قضایای سیاسی- عقیدتی هم پیدا کرده بود از یک سو طرفداران حزب توده بودند از طرف دیگر طرفداران و احزاب هوادار دکتر مصدق بعد همه کاسه و کوزه، بهم ریخت و عجبا در میدان خالی دوباره جماعت «عملی» به چشم می خورد و تمام این تریاک کشی که یک روز هم آسمان ایران ترک نکرد و همیشه بازارش رونق داشت به حساب قضایای سیاسی و روز 28 مرداد می گذاشتد که بالاخره مصدق عزل خود را توسط شاه پذیرفته است!؟ ولی طور وانمود می شد که مردم ایران در عرض دوماه تریاکی شده اند!! یعنی مردم ایران چنان از ضربه  عزل مصدق «احساس شکست، و اسارات می کردند» که تعداد «معتادین» چندین هزار برابر شده بود!!

در حالی که افزایش معتادانی بستگی به بازار «جنس» داشت یکی هم اینکه هروئین هم ارزان تر از تریاک شده بود و هم بی دردسرتر می شد مصرف کرد. دنگ وفنگ هم نداشت. یک اسکناس پنج ریالی یا تک تومانی را لوله می کردند یک خط «هروئین» را روی میز یا روی یکی از دستها در پهنای بالای شست دست می کاشتند و با یک نفس عمیق «لول» می شدند. منتهی مراتب پس از مدتها «دست» زیاد شده بود هرکجا می رفتی یک فروشنده هروئین که اغلب نیز خود گرفتار بود، می دیدی. طوری هیاهوی این قضیه بلند شد که دولت دم و دستگاهی را اختصاص به مبارزه با اعتیاد داد، از جمله این گروه ها فعال کشف تریاک و شیره کشخانه و هروئین قاچاق دوست تیمسار ما- حسین شاملو بود که خاطر اتی هم از او نقل کردیم و ولی جناب حسین خان ننوشت و نگفت که او عده ای از هروئینی ها و هروئین فروش های معروف تهران (نوشتیم اغلب معتادان خود فروشنده بودند و ادعا می کردند که بناچار دست به فروشندگی مواد مخدر قاچاق می زند.

او این عده را برای کار در شرکتی به یک شرکتی که جاده هر از را، می ساخت معرفی کرد. اما متأسفانه در یک ریزش تونل عده ای از آنها و از جمله چندشاعر زیرآوار ماندند!

 

-3-

روزنامه نویس ها، کمتر معتاد می شدند (یا روزنامه نگاران جوان) از قدیم چند نفری بودند که به اهل دود و دم معروف بودند ولی از روزنامه نویسان جدید کمتر چنین آدمی به چشم می خورد ولی اغلب اهل یک پک «وافور» بودند و بدشان هم نمی آمد که پای منقل لم بدهند.

اوایل کارم با هفته نامه آژنگ با یکی از رفقای صمیمی ایرج نبوی سردبیر آژنگ آشنا شدم که بسیار جوان برازنده و خوش پوش بود و سلامت، و با صورتی خوش، چشمانی سبز و موهای قهوه ای از جمله جوانان نفر اول لاله زاری بود و اغلب هم یک دختر و زن همراهش که هر هفته هم قیافه و اندام و شکل ظاهری و یا چاقی و لاغری هر کدام از آنها توفیر پیدا می کرد. اغلب آنها را روزهای اول آشنایی- اول هفته ها، ماه- به دفتر آژنگ می آورد که زیبایی خود را به تماشا بگذارند که در «تیکه بلند کردن» به اصطلاح آنروزی ها رو دست ندارد!؟

هر هفته نیز مقاله اساسی در واقع غیر از سرمقاله را او می نوشت و نام ابوالحسن سجادی توی مطبوعاتی معروف بود.

اما مدتی گذشت و دیگر او گاه و بیگاه با یک «تیکه» تازه به دفتر آژنگ نمی آمد و بعد فقط با یک زن خوشگل سابق بود که «سجادی» خیلی از او تعریف می کرد که این زن نظیر ندارد و با وجود چنین زنی دیگر احتیاج ندارد که مرتب رفیق عوض کند!؟ چند هفته بعد تغییرات این «عدم تعویض تیکه» در رفتار و کردار و مهم تر همه اندام و و سیمای او پیدا شد و بعد از آن قیافه ادوکلن زده به یک آدم معمولی مبدل شد که اغلب هیچ زن و دختری با او نبود و مخصوص آن خانم همیشگی هم با او دیده نمی رشد و خیلی سوگوارانه به «دفتر آژنگ» می آمد و مقاله هم نمی نوشت و یا می نوشت و همه را خط میزد.

مثل این که خودش هم فهمیده بود با تغییر وضع او، رفقا به ظاهر زیاد «تحویلش» نمی گیرند. بلکه مرتب در معرض نگاه های پرسش و کنجکاوی آنها قرار دارد اما هر وقت در آنجا بود و مرا می دید- چند بار و با اصرار سفارش مرا به ایرج نبوی می کرد که: ایرج اینو از دست ندی توی روزنامه نیگردار خیلی به دردت می خوره! و من هم تشکر می کردم به او احترام می گذاشتم و کار دیگری از دستم برنمی آمد و شاید از سایر رفقا و ایرج هم .....

بعد دیگر پیدایش نمی شد، نمی دانم پس از آن ما چه کردیم که چیزی یادم نمی آید، حتما هیچکار!؟

ولی بعد از اینکه فوت شد، شنیدم که برادرش که رئیس کلانتری تخت جمشید بود در مبارزه و فروشندگان با توزیع کنندگان مواد مخدر مبارزه خیلی جدی شده بود.

ظاهراً برادرش خیلی به او علاقه داشت و وقتی دید که گاه گداری گویا دیگر آن «ابول» سابق نیست دنبال دلال و یا دلال های قاچاق هروئین را گرفت و گویا عده زیادی را هم دستگیر کرد تا گویا بالاخره به آن خانمی رسید که برای معتاد کردن ابوالحسن و یا برای این که فقط با او باشد هر بار که با ابوالحسن می خوابید خود را آغشته به گرد و پودر مانند «هروئین» می کرد حتی آنرا لابلای گیسوانش پخش می کرد تا «آنجایی» که ابوالحسن به قول خودش بدون لیس زدن از آنجای او نمی گذشت هم چنین نوک پستانها.

همان موقع، رفقا از توجه او به این زن پرسیده بودند او جوابداده بود: این جور دختره! دیگه اس. آدم را جزو وجود خودش می کنه و با تمام بدنش با موها و نوک انگشتان شصت پایش با آدم عشقبازی می کند!؟

چنین عشقبازی و شهوت رانی که به قیمت صدها تومان و شاید چند هزار تومان تمام می شد و بالاخره یک روز بناچار این رابطه قطه شد آندو شاید به آنجا رسیدند که نمی توانستند این نمایش را ادامه بدهند یا شاید ابوالحسن پی برده بود و یا خود آن زن که نمی توانند به چنین وضعی و لذت بردنی بدون تفاوت باشند و احساسی نشان ندهتد و خود در این مرحله نغلتند!

این لابد فداکاری یک زن بود. شاید قصد نجات او را داشته که خود گرفتار شده است. نظیر چنین زنان و مردانی کم نبوده اند.

مدت کوتاهی هم «مد» شده بود که خانم ها و دختر خانم های نقاش و شاعری در ژستی خیلی سطح بالا! و روشنفکرانه و اهل سواد و فهم و مطالعه!! ولو شدن پای بساط تریاک بود و بعد ژست خیلی خیلی روشنفکرانه تظاهر به یک دماغ هروئین، حتی در وسط یک نمایشگاه نقاشی یا انترکت تئاتر و البته در سایر مجالس سطح بالا!!

در زمان سفر به «مکه» یکی دو روز بود که بیمارستان درمانگاه و داروخانه سازمان شیر و خورشید سرخ شروع به فعالیت کرده و میخواستیم به آنجا برویم که گفتند زنی مسموم شده و به درمانگاه برده اند. تعجب کردیم چطور هنوز بساط غذا جور نشده و امر فوق العاده ای نبوده و یک زن مسموم شده است و اگر خودکشی کرده چرا در «مکه معظمه»؟!
روزنامه نویس ها با فضولی دنبال قضایا را گرفتیم معلوم شد که شوهر این زن «معتاد» است، و همسر او برای مصرف ایام حج مقداری تریاک در نایلون، بسته بندی کرده و در «موضع مخصوص زنانه» همسرش جای داده که گیر نیفتد. اما حساب این را نکرده بود که با تأخیر یکی دو برنامه در آن هوای بسیار گرم «مکه» تریاک ها آب می شود و زن هم بدون توجه دیر به فکر دگرگونی حالش می افتد. متاسفانه این زن بخاطر اعتیاد شوهرش بدون عنوان «حاجیه» خانم از دنیا رفت.

Comments

Leave a Comment

Archived_issue
مشترک شوید  $1.70 تک شماره 
btI mOOD