یک نام از میان هزاران اعدامی بی گناه

by مصاحبه ی عسل پهلوان با شعله پاکروان

 ریحانه جباری

 

* یک نام از میان هزاران اعدامی بی گناه!

* وزارت اطلاعات چرا درصدد حکم اعدام برای «ریحانه» اصرار داشت؟

* قرار ملاقات برای تغییر دکوراسیون یا دامی، برای تجاوز یک در یک آپارتمان خصوصی!

* گفتگو با مادر ریحانه که اکنون به عنوان «سرباز» «عدالت» در خدمت خانواده زندانیان محکومین به اعدام است.

* با این که چندسال از اعدام بی رحمانه و ناجوانمردانه و ظالمانه «ریحانه جباری» گذشته است ولی مسلم این که از جراحت قلبی مادر او خانم «شعله پاکروان» که خود را یک «سرباز عدالت» می داند که به دنبال اجرای عدالتی برآمده است که از دخترش و خانواده آنها در رژیم جمهوری اسلامی دریغ شده است. او هر چیزی را در زندگی رها کرده و از دنیا چیزی طلب نمی کند. بجز عدالتی که قول داده آنرا نثار خاک گور دخترش نماید.

 * از مادر ریحانه پرسیدیم شما چه کسی و یا افرادی و مقامی را مقصر این بی عدالتی فاحش و ظلم به خانواده خود می دانید.

 

 

پی گیری یک قتل، یک اعدام و ماجرایی یک ما دردمند‍!

رژیم جمهوری اسلامی در دوران حاکمیت مرگبار و حکومت منحوس آخوندی دست به جنایات های متعددی زده و فجایع بیشماری متعددی مرتکب شده آشکار و مخفی آدم کشته و سر به نیست کرده است. تعدادی از این جنایات توسط قوه قضائیه و به اصلاح «قضات اسلامی» «با احکام» مثلاً شرعی و اسلامی و در واقع با توصیه ها و دستور وزارت اطلاعات رژیم و یا اطلاعات سپاه و بنا به تمایلات غرض آمیز و جلسه های دست اندرکاران حکومت بوده است که بلاشک اعدام دختر معصوم و مظلومی به نام «ریحانه جباری» یکی از آنهاست که معصومیت او در دفاع از خود در مقابل متعرض مأمور ویژه وزارت اطلاعات- سپس اعمال نفوذ، قضات وابسته به رژیم در قوه قضائیه- که اغلب و به حقانیت این دختر معترف بودند و برای این منظور جهت حصول «سازش و کسب رضایت وابستگان نزدیک مقتول» و در جلسات متعدد با حضور آنها برآمدند ولی همواره یک دست نامرعی که مانع از صدور رای در مورد این پرونده شد و در نهایت قاضی حسن تردست» رأی به اعدام داد که بدون اطلاع خانواده  و حق دیدار پیش از اعدام وابستگان نزدیک از جمله مادر و پدرش و سایر نزدیکان و حتی وکیلش- «ریحانه» را از زندان رجایی شهر به زندان قرچک ورامین منتقل کردند و در اختفای کامل، حکم اعدام او را روز شنبه 3 آبان 1393 به اجرا گذاشتند. خاکسپاری «ریحانه» نیز در یک فضای امنیتی انجام شد بدون این که اجازه دهند که هیچ کسی بتواند جسد ریحانه را ببیند، وی را به خاک سپردند و به وصیت او- که پس از مرگش تمام اندام او را سالم مانده است در اختیار بیماران گذاشته شود- نیز توجهی نشان ندادند.

اما اعدام او همان زمان و هنوز هم به واسطه فعالیت ریحانه بازتاب جهانی داشت. سازمان عفو بین الملل و سایر سازمان های حقوق بشر، آزادی های اساسی برای زنان، گروه های مختلف مدافع حقوق زنان، ... به این اعدام اعتراض کردند. وزارت خارجه امریکا نیز بیانیه ای منتشر کرد و ضمن محکوم کردن این حکم آن را «لکه خونین دیگری در زمینه حقوق بشر در ایران» خواند.

«ریحانه جباری» طراح دکوراسیون شرکت تبلیغاتی بود که «مرتضی عبدالعلی سربندی» برای دکوراسیون آپارتمان مطبش، پذیرفت و با وی به آن آپارتمان رفت.

کما این که طول محاکمه و به درازا کشیدن بازجویی ها نشان می دهد که وزارت اطلاعات (به حمایت از کارمند مقتول خود و یا در واقع برای نجات عاملی دیگری که دست به این قتل زده بود، اصرار داشته است که «ریحانه جباری» را به چوبه دار بسپارد.

در حالی که ریحانه پس از رسیدن به آپارتمان (مقتول) عبدالعلی سربندی- و ظاهراً به بهانه تغییر دکوراسیون محل کار خود- متوجه می شود که «سربندی» قصد تجاوز به او را دارد. به طوریکه در بازجویی فاش کرد، هنگامی که ریحانه به دعوت «سربندی» سوار اتومبیل او می شود که به آپارتمان بروند او در بین راه اتومبیل را جلوی یک داروخانه متوقف می کند که از آنجا بعد معلوم و مشخص می شود که او برای انجام تجاوز خود می خواسته از «کاندوم» استفاده کند ولی در پرونده بازپرسی پرونده اصرار دارد که او برای عمه خود وسایلی از داروخانه خریده است!؟ هم چنین روی میز داخل آپارتمان دو لیوان آب میوه قرار داشته که در یکی از آنها حاوی داروی خواب آور بوده است ولی بازپرس اصرار دارد که آن لیوان حاوی سمی بوده است!؟ ریحانه جباری پس از رسیدن به آپارتمان خالی از سکنه عبدالعلی سربندی (که قرار بوده تبدیل به مطب او شود) پس از این که مورد حمله مرد (سربندی) قرار می گیرد که به او تجاوز کند برای خلاصی از تماس او با کاردی که همیشه در کیف خود داشته ضربه ای به کتف راست او می زند و به سرعت آپارتمان را ترک می کند. ولی «سربندی» بر اثر خونریزی فوت می کند. دادگاه

«ریحانه» را به جرم «قتل عمد با قصد قبلی» به اعدام محکوم می کند!؟ در واقع «قصد قبلی» را مقتول داشته است دختری را برای «تغییر دکوراسیون به آپارتمان خلوت خود می کشاند که به او آب میوه آلوده به داروی خواب بخوراند. حتی او برای پیشگیری از جریانات احتمالی بعدی حتی وسیله جلوگیری از آبستنی «کاندوم» نیز خریده است که خود مجهز باشد!

اما در این پرونده از نفر سومی به نام «شیخی» نام برده می شود که دو دیدار قبلی سربندی با ریحانه همراه او بوده است و پس از ضربه خوردن «سربندی» و گریختن سریع ریحانه، از محل وقوع حادثه، او وارد آپارتمان می شود. طبق نظر پزشکی قانونی بدن مقتول سراسر دچار آسیب دیدگی و کبودی بوده است که نتیجه گرفته می شود که قاتل در حین قتل و درگیری شدیدی با مقتول داشته است و ضرباتی بر بدن مقتول وارد شد که یک دختر 19 ساله نحیف تر از آن بوده است که بتواند درگیری سنگینی با یک مرد داشته باشد و بتواند چنین کبودی هایی در بدن مقتول ایجاد کند و در حالی که بدن ریحانه جای هیچ کبودی و اسیب دیدگی دیده شده است که این خودشان می دهد که شخص سومی، پس از گریختن ریحانه وارد آپارتمان شده است. این شخص (شیخی) که می تواند همان مامور دیگری از وزارت اطلاعات باشد.

- که به عللی شاید بستگی به کناره گیری «سربندی» وزارت اطلاعات داشته و یا مسائل محرمانه دیگری به قتل رسانده است. بحدی که بر اثر خونریزی از پای درمی آید.

همین «شخص سوم» است- که قبلاً دوبار که حتی «ریحانه» هم در اتومبیل بوده است- وی را به خاطر مصالح محرمانه آن وزارتخانه (شاید مسائل دیگری که سربندی در آن دخالت داشته است) از این فرصت استفاده کرده و او را با ضربه کاری تری (نه ضربه ریحانه به کتف راست او) بلکه به پشت و میان دو کتف او را به قتل رسانده است.

بعد از اجرای حکم اعدام و سر و صدایی که در سازمان های جهانی و مطبوعات جهان و اعتراض زنان در کشورهای اروپایی بعد اعدام ریحانه شد دادستان تهران طی بیانیه ای هم چنین «حسن تردست» قاضی صادر کننده حکم در مصاحبه ای با روزنامه «قانون» چاپ تهران متوسل به اتهاماتی علیه مقتول می شوند که معمولاً چنین اتهامات بیشرمانه ای «مبنی بر ارتباط جنسی قبلی ریحانه با مقتول و حتی مردان) همیشه دستها به دستگاه قضائی رژیم برای تبرئه خود از احکام ظالمانه ای است که در مورد متهمین اعلام و اجار می کند ولی وقتی مانند همین پرونده با عکس العمل افکار عمومی روبرو می شوند، متوسل به دروغ بهتان و شارلاتان بازی می شوند.

پس از مدتی خانم «شعله پاکروان» موفق می شود از ایران خود را به خارج از کشور برساند و اعدام ظالمانه دخترش را در سطح گسترده تری دنبال کند.

در این فرصتی بود که ما با مادر ریحانه تماسی گرفتیم و با ایشان گفتگویی کردیم که بیشتر در جریان این فاجعه مرگبار شکنجه و سپس اعدام «ریحانه جباری» و خانواده او قرار می گیرد «عسل پهلوان».

 

 

* شعله پاکراوان از دیدگاه خودتان کیست ؟

مادر ریحانه س . کسی که عدالت ازش دریغ شد . دنبال عدالت و دفاع از حق دخترش . یک دادخواه که نمیتونه درک کنه چرا دختر نازنین و مهربونش رو کشتن .آسیب خورده س ولی به دخترش قول داده که از پا نیفته .  به همین دلیل فریاد میزنه و خودش رو به در و دیوار میکوبه که چرا اعدام یک مجازات غیر انسانیه .میخواد سرباز باشه . سربازی در جستجوی عدالت .بجز این هیچ.حتی هر چیزی که طی سالها فعالیت و کار و تحصیل جمع کرده زمین گذاشته و هیچ نمیخواد. نمیخواد دارای عنوان باشه. میخواد هیچ باشه. فقط سرباز عدالت باشه براش کافیه.زندگی و همه داشته هاش رو رها کرده و بدنبال هدفش که اجرای عدالته رفته.کار ساده ای نیست رها کردن هر چیزی که توی زندگی داری . ولی او از دنیا هیچ نمیخواد بجز عدالتی که قول داده پیدا کنه و زیر پاهای دخترش بریزه.

 

* بعد از اعدام دخترتان ریحانه به غیر از ناراحتی های احساسی چه تصمیمی گرفتید!

خانم پاکروان: مهمترین مدله بعد از اعدام دخترم ریحانه ویران شدن تمام وجودم بود،از نظر احساسی به یکباره در تمام ابعاد ویران شدم . این روی جسمم اثر گذاشت . تمام وجودم پیر شد . هر روز و شب ارزوی مرگ داشتم . شبها با این فکر به خواب میرفتم که دیگر به آخرین نقطه رسیده ام و فردا صبح بیدار نخواهم شد . ولی باز صبح میشد و هنوز زنده بودم . با وجود در جریان بودن زندگی روزمره در یک خلاء بودم . گویی بین زمین و آسمان معلقم . بارها دستهایم را روی گلوم میگذاشتم و فشار میدادم تا ببینم او چقدر درد کشید . توی اینترنت فیلمهای اعدام را میدیدم و از طرف دیگه در جستجوی سرنوشت جسم بعد از مرگ بودم . میخواستم تمام جزئیات رو بدانم . میبینید در یک شرایط کاملا مساعد برای جنون و مرگ بودم.

 

* خانم پاگروان چه عاملی شما را پس از مرگ ظالمانه دخترتان سرپا نگهداشته است؟

خانم پاکروان: دیدار مادر خانواده  بهکیش ها زندگی مرا تغییر داد . در آن نوروز یعنی 4 ماه بعد از اعدام ریحانه به دیداراین خانم رفتم . یک زن بسیار مسن که 5 فرزند و دامادش رو از دست داده بود . کوچکترین فرزندش 19 ساله بود . او سالها بعد از کشته شدن فرزندانش هنوز زنده بود . وقتی از منزل مادر بهکیش برگشتم در تمام مسیر فقط با خودم حرف میزدم . از خودم می پرسیدم: «از کجا معلوم که تو هم عمرت طولانی نشه . از کجا معلوم که مجبور نباشی چند دهه با این درد زندگی کنی ؟ آیا میخوای همه این سالها رو با ارزوی مرگ به رختخواب بروی ؟ نتیجه آن دیدار این شد که با خود گفتم: نمیخوام در اون شرایط بمونم . بایستی اوضاع ویران شده رو تغییر بدم! بعد از اون دیدار روند زندگیم تغییر کرد . کارهای خونه رو اروم اروم شروع کردم . در تمام مدت بدحالیم کارهای خونه رو دخترم انجام میداد . تبدیل شده بود به مادر ما . مراقبت میکرد از من و همسرم . بعد دوباره خواستم کار کنم . کاری که سی سال انجام داده بودم . یعنی «هنر و تدریس» که هر دوتا حکومت برای من ممنوع کرده بود. در چند آموزشگاه که دوستانم داشتند بدون اینکه اسمم باشد شروع به تدریس کردم . در واقع مثل کار سیاه و قاچاق! اما ارتباط با بچه ها و جوانها به مرور حالم را بهتر و بهتر میکرد . پیش یک روانکاو رفتم که تخصصش «سوگ» بود . یعنی بهترین راهها برای تحمل پذیرش از دست دادن یک عزیز را بلد بود.

 همزمان با اینها به دیدن خانواده هایی میرفتم که عزیزانشون اعدام شده بودند یا زیر حکم اعدام بودند . خیلی از زندانیان زن رو میشناختم . در طول سالهایی که ریحانه زندان بود صدها زندانی به من زنگ زده و تماس گرفته بودند یا خانواده هاشون آنها را دیده بودم . چون میتوانستم از طریق فراخوان به دوستانم مشکلات روزمره بعضی از اونها رو حل کنم . مثلا یکی بود که 3 بچه داشت که واقعا گرسنه مونده بودند . زن و شوهر زندانی بودند و زیر حکم اعدام . اما بچه ها به امان خدا رها شده بودند. ریحانه به من گفته بود: اگر به داد این بچه ها نرسند تا چندی دیگر هر سه بچه زندانی میشوند . چون ریحانه توی زندان معتقد شده بود که «اگر بستر مناسب وجود نداشته باشه کسی مرتکب جرم نمیشه! پس اگر این 3 بچه نون برای خوردن نداشته باشند پسرها دزد و دختر به فحشا کشیده خواهد شد . یا زندانیانی که دیگه نمیخواستند در چرخه فحشا باشند و میخواستند بعد از آزاد شدن از زندان، یک زندگی معمولی داشته باشند . برای دو سه مورد آنها خونه اجاره کردیم و از وسایل اضافی که توی خونه هامون داشتیم ب آنها دادیم تا بتونن زندگی عادی داشته باشند . اینها همه از طریق شبکه بسیار گسترده دوستانی بود که داشتم . هنرمندان و معلمان و اقوام. بعد از ریحانه خیلی از همون زندانیها همچنان تماس میگرفتند و مسائل آنها را میگفتند . ولی حالا  بازماندگان اعدام شده، برایم خیلی مهم بودند . شرایطشون بعد از اعدام رو میشناختم و میخواستم بیشتر ببینمشان . تقریبا از این طریق بیشتر از قبل با خانواده های زندانی و حتی زندانیان مرد که زیر حکم اعدام بودند آشنا شده بودم . شماره تلفنم قبلا بین زندانیان زن رد و بدل شده بود . ولی بعد از ریحانه حتی زندانیان زندان کرج یا شیراز و اهواز هم زنگ میزدند .

این ارتباطات باعث شد که کم کم روی پاهام بایستم . غم از دست دادن ریحانه تبدیل به موتور محرکه ای شد. از بس که دخترم عاشق انسانها بود . خیلی از هم بندیهاش و کسانی که او کمکشون کرده بود رو سر مزارش ملاقات کردم . می آمدند بهشت زهرا . هنوز هم که بیش از 16 ماه از خروجم از ایران میگذره میرن بهشت زهرا و برام عکس و فیلم میفرستند . ریحانه توی زندان شخصیت عجیب و محکمی پیدا کرده بود . ستون محکمی شده بود که خیلی از زنهای بی پناه به او تکیه کرده بودند . انگار روح او هنوز اصرار داشت به یاری آنها برود!

 انگار هنوز درخواست و تقاضا داشت . همونطور که وقتی زنده بود از زندان زنگ میزد و میگفت: مادر میدانم سخته برات ولی یکی هست که فلان گرفتاری رو داره و با یه قدم ساده مشکل او حل میشود!به این شکل بود که توازن بین درخواستهای او و آسیبی که اعدام به رگ و پی خودم زده بود برقرار شد و من دوباره زنده شدم .

 

* آیا دوست دارید که بعدها دادگاهی ترتیب بدهید و حقایق را دوباره بازگو کنید؟

خانم پاکروان: صد در صد . این کار باید قبل از اعدام ریحانه انجام میشد . باید یک دادگاه صالح و مستقل به پرونده رسیدگی میکرد . ولی نشد . هنوز هم این پرونده که پر از ابهامه در افکار عمومی بسته نشده . چون تا حدی ابعاد مختلف دخالت نهادهای امنیتی در اون برای مردم روشن شد . و اینکه قاضی بیطرف نبوده . بنظر شما وقتی قاضی اول آقای (کوه کمره ای) در دو دادگاه اول- درست روی نقاط موثر و مهم که اثبات میکرد ریحانه در دفاع از ناموس خودش به «کتف سربندی» با چاقو ضربه زد- انگشت گذاشت و اما برکنارش کردند و «حسن تردست» را جایش گذاشتند، این چه معنایی دارد؟ یعنی چی؟

حکم تردست اعدام بود . حرفهای ریحانه هم از روز اول همون بود که روز اخر گفت . بنظر شما چه چیزی میتونه باعث بشه که دوبار تردست در ملاء عام در باره ریحانه طوری حرف زد که گویی از حکم اعدام او، پشیمان شده این یعنی چی؟ یکبار در دوماه بعد از اعدام ریحانه در دانشگاه تهران جلسه ای به اسم «فراتر از محکمه» برگزار شد که تردست گفت: من معتقدم که «سربندی» گناهکار بود و ریحانه قصد کشتن او رو نداشته! یکبار هم در زمستان 96 یعنی همین چند ماه قبل در دانشگاه الزهرا به صراحت گفت: چیزی که منو شیفته ریحانه کرد صداقتش ! بنظر شما این جمله یعنی چی ؟ صداقت یعنی راستگویی . پس اگر او معتقده که  ریحانه راست گفته یعنی حکمی که داده از روی ریاکاری یا ترس یا هر چیز دیگه ای بوده که منصفانه نیست . پس لازمه این دادگاه برگزار بشه . در اونصورت باید از روح ریحانه عذرخواهی کنند . مسلما ریحانه از دنیا رفته و دیگه هرگز برنمیگرده . ولی برگزاری این دادگاه حتماً افکار عمومی رو به تسکین میدهد و راضی میکند، دیگر این که دقت و توجه قضات رو برای صدور احکام کیلویی کنونی بالا میبره که شاهد چنین اجحافی نباشیم .

 

* چه کسی دیگری را که بعد از مرتضی عبدالعلی سربندی بعد از آن که قصد تجاوز به ریحانه را داشته و کشته شده است-  را در این جریان مقصر می دانید؟

خانم پاکروان: خیلیها رو . سربندی در یک بستر مناسب کارمندی وزارت اطلاعات رژیم؟) که حکومت برایش فراهم کرده بود به خودش این اجازه رو داده که قصد تملک به زور یک دختر رو داشته باشه به صرف «امنیتی» بودن «سربندی» باعث شد که نهادهای امنیتی و حکومتی به شکل تمام قد از سربندی دفاع کرد . البته نه اینکه خانواده سربندی مقصر نباشند . ولی من تمام تقصیر رو به دوش خانواده سربندی نمیندازم . اونها هم تحت فشارهایی قرار داشتند . بنابر این در درجه اول حکومت و بطور خاص «قاسم شعبانی» وکیل وزارت اطلاعات و «حسن تردست» قاضی فرمایشی و بقیه جریاناتی که از درون قوه قضاییه و و مجریه درآومدند (مثل برادر رییس جمهور یعنی اقای حسین فریدون)، در کشتن ریحانه دخیل بودند و خیلیهای دیگه که با سکوتشون در این قتل دست داشتن . مثل اقای خزعلی که میتونستن در دادگاه حاضر شده و چیزهایی که میدونستند رو بگن . در کل خیلیها در بافتن طناب دار و برپایی چوبه برای کشتن دخترم موثر بودن که علاوه بر نفرین هر روزه ای که من و خانواده ام هر روز نثارشون میکنیم چرخش و گردش دنیا بدون شک گریبانشون رو خواهد گرفت . با تمام این حرفها هر کجا که رفتم و صحبت کردم خواستار برگزاری یک دادگاه برای دفاع از دخترم بودم . تمام حرفهای جکومت و پرونده وجود داره و ما هم حرفهایی در دفاع داریم . مردم هیات منصفه هستند و بهترین حکم رو خواهند کرد. (این گفتگو ادامه دارد).

 

مصاحبه ریحانه جباری

 

یک نام از میان هزاران اعدامی بی گناه (2)!

«ریحانه» مرتب در هجوم ظلم و تعدی بود!

«ریحانه» برای خلاصی از دست مرد متجاوز حتی به کتف دست چپ او ضربه نزد که مبادا به قلب اواصابت کند!

ساکنان آپارتمان ها با صدای مجروح که فریاد می زده آی دزد! متوجه مجروح می شوند که به او کمک کنند!

قاضی ادعا می کند مرد ریش داشته و انگشتری عقیق در انگشتش بوده و زنان خانواده هم چادری بوده اند و او شاید قصد صیغه دختر را داشته است؟!

 

اشاره: در هفته گذشته چگونگی پرونده ریحانه جباری و به قتل رسیدن «عبدالعلی سربندی» و تشبثات قضایی و دخالت های بی رویه علیه ریحانه جباری- که در دفاع از ناموس خود برای رهایی از تجاوز یک مرد متجاوز او را مجروح کرده و از آپارتمان او گریخته بوده- بررسی کردیم و خانم شعله پاکروان مادر ریحانه در مورد آن حادثه و سپس ادامه روال پرونده و جهت گیری های  بازجویان و بعد حکم ظالمانه اعدام و اجرای آن، به عنوان «قتل به قصد عمد» سخن گفت. این هفته بخشی دیگر از گفته های این مادر داغدیده را می خوانید.

 

* عسل پهلوان: شما چه کسی را مقصر می دانید!

مادر ریحانه: اتفاقاً چندبخش داره متصل به یک بخش نیست، چندین ظلم به ریحانه کردند، ظلم بعد از حادثه یک ظلم 19 تیر 86 که «سربندی» به او دست درازی کرد، من بارها اینو از ریحانه پرسیدم که آیا دست درازی صورت گرفت یا نه؟ و بارها او گفت انجام نشد، اقدام کرد و کمرم رو گرفت دستمالی کرد، در واقع پیش زمینه این تجاوز بود ولی صورت نگرفت. ظلم دوم رو نفرسوم بهش کرد به اسم «شیخی» که نیامد شهادت بدهد که چه اتفاقی افتاده است چونکه شیخی دوست و شاید همکار «سربندی» بود... ریحانه 3 بار، با سربندی دیدار داشت که هر 3 بار هم «شیخی» حضور داشته است. دو بار اول با همدیگر آمدند و ریحانه رو دیدند . بار آخر که درواقع روز حادثه میشه که «سربندی» تنها به محل کار ریحانه می آید.

این رو در گزارش پلیس داریم که رفته و همچنین پیغام «سربندی» را برای ریحانه فرستاده که: من در فلان آدرس هستم، شما بیاین پائین»! ریحانه به همکارانش خبر میده و آنها از پنجره می بیند که ریحانه سوار اتومبیل سربندی میشه، اینجا شیخی نبوده و ریحانه جلو میشینه در حالیکه اون 2 بار دیگه عقب اتومبیل می نشسته و در راه «شیخی» به آنها ملحق میشه!. ریحانه میگه: من بیام پشت بنشینم شما بیاین جلو! شیخی میگه: نه، چون من می خوام پیاده بشم! یک جایی اتومبیل توقف میکنه سربندی و شیخی از ماشین پیاده می شه و به مدت دو دقیقه با هم صحبت می کنند. شیخی می رود و سربندی و ریحانه به تنهایی حرکت می کنند، اینها می روند به آپارتمانی که روبروی فرمانداری تهران، و در واقع زیر دوربین های تجسسی بوده دوربینهایی که تمام ادارات دولتی به آنها مجهز هستند. موقعی که دادگاه برگزار شد از پلیس خواسته شد که آن دوربینها را کنترل کند!

ببینید شیخی چه کسی بوده و چه زمانی از آنجا خارج شده؟

اما نیروی انتظامی جواب داد:

«دوربین ها خراب بوده و اصلاً امکان نداره. چون فرمانداری تهران یک جای پرت و کم اهمیتی که نبوده، و نگهبان ساختمان پیر «سربندی» را می شناخته که سربندی ماشینش را جلوی فرمانداری پارک میکنه در حالی که اگه من بروم آنجا و بخواهم ماشینم را پارک کنم حتی برای توقف کوتاه هم اجازه نمی دهند. پس مشخصه که «سربندی» خیلی آشنا بوده و رفت و آمد با وی به اون آپارتمان، داشته. در حالیکه طبق گزارش پلیس وقتی که با همسایه ها مصاحبه و بازجویی می کنند هیچ کدام از همسایه های اون آپارتمان هرگز سربندی رو ندیده بودند و تنها کسی که سربندی روشناسایی می کنه، سرایدار ساختمانه و میگه من دیدم که گاهی این آقا اینجا میاد و با خانم مسن که عمه سربندی بوده به اسم خانم قراگزلو سر می زده، پس این آشنایی جلوی در نگهبان فرمانداری نمی تونه به دلیل همسایگی باشه چون ایشون هر از گاهی اونجا می رفته، به احتمال قریب به یقین به خاطر داشتن کارت مأمور اطلاعات سربندی بوده است.

برای اطلاعات بیشتر سربندی در دهه هفتاد سرقت مسلحانه ماشین و اسلحه اطلاعات انجام داده و دادگاهی شده و قاضی برایش حکم صادر کرده، او متهم ردیف اول یک تیم بوده که یک سرقت مسلحانه ای روانجام داده. اما فقط یک سال برایش حبس صادر می کنند که حتی اون یک سال هم انجام نمیشه. در حالیکه در همان زمان پسر مهوش الله اسفندی رو به اتهام واهی و کاملاً دروغی به اتهام سرقت مسلحانه اعدام می کنند. اما سربندی به صراحت نوشته که این آقا به وسیله اتومبیل اطلاعات اقدام به این کار کرده وقتی که ریحانه و سربندی وارد ساختمان می شوند و اون اتفاق رخ می دهد ریحانه هر چقدر تلاش می کند که درب را از داخل باز کند موفق نمی شود که باز طبق گزارش پلیس در آپارتمان دچار شکستگی شئی تیزی بوده، داستان اینه که ریحانه یک ضربه به سمت راست سربندی می زند و سربندی می خواسته که ریحانه رو با چاقو بکشه. ریحانه جاخالی میده و چاقو روی زمین می افته، چاقو را برمی داره. اصولاً آدمها هنگام حادثه دو واکنش نشان می دهند یا بکلی فرو می ریزند یا خیلی شجاع می شوند.

ریحانه با برداشتن چاقوی خون آلود به درب آپارتمان می کوبد و درب دچار شکستگی می شود.

اما ناگهان در از بیرون و با کلید باز می شود. سربندی و شیخی هر دو کلید آپارتمان را داشته اند و این نشان میده که آن دو رابطه نزدیکی داشتند.

این کاملاً با اظهارات ریحانه مطابقت می کنه که می گوید: من3 بار سربندی و شیخی را با هم دیده بودم. این ظلمی بود که شیخی به ریحانه کرد و فقط یک ضربه زده و آن هم به کتف راست سربندی و این ضربه نمی توونست کشنده باشه!

حتی صدای ضبط شده اش را دارم که توی دادگاه گفت: حتی نوشت که من حواسم بود که ضربه را به سمت چپ سربندی نزنم که به قلبش بخوره چون فقط قصدم این بود که بخاطر پانسمان کردن در را باز کند که من بتوانم بروم بیرون حتی قبل از این اتفاقات به سربندی میگه من همه این اتفاقات رو ندیده می گیرم به هیچکس نمی گم و من رو هرگز نخواهی دید. فقط بذارمن برم!

سربندی میگه: تو وقتی از اینجا میری که من بخوام! شیخی همان موقع اومده، در باز کرده ولی نمیاد شهادت بدهد که چه اتفاقی افتاده! و حتی قاضی هم نمی پرسه چرا داد نزدی بگی دختره به من چاقو زده، فقط به گفته همسایه میگه: آی دزد! حتی توی روزنامه ها چاپ شد که توی این ساختمان سرقتی انجام شده. بعدش برگه ای داریم که در آن نوشته شده خانواده سربندی رفتن آنجا و ساختمان را تحویل گرفتند و امضاء کردند که هیچ چیزی از این آپارتمان کَم نشده، منظور 2 تا کلید ماشین مدل بالا بوده، چندتا موبایل- چندین میلیون چک بوده و چند میلیون پول نقد، هیچ کدوم از اینها دست نخورده مقدار زیادی وسایل عتیقه توی اون آپارتمان بوده که دست نخورده، پس چرا سربندی داد میزنه، آی دزد، ای دزد؟! ریحانه که چیزی ندزدیده! پس طبق شواهد من فکر می کنم 2 حالت بیشتر نداره، یا سربندی فکر نمی کرده بمیره و اگه خانواده اش در مورد این جریان سئوالی بپرسند بهتره بگه که دزد آمده، نه اینکه او قصد تجاوز به دختر 19 ساله ای رو داشته نکته دوم که به نظر من نزدیکتر به عقل اینه که شیخی چیزی روبرداشته، همون چیزی که ریحانه موقع بسته شدن آسانسور می بینه، که شیخی با یک پاکت زرد رنگ اندازه A4 از اون ساختمان می آید بیرون و از راه پله پائین می رود. قصد شیخی به هیچ عنوان گیر انداختن ریحانه نبوده چون می توونست مانع رفتن ریحانه بشه ولی مستقیم از راه پله میره دنبال سربندی که در حال داد زدن آی دزد! آی دزد! بوده، اینها ظلم هایی ست که روز حادثه به ریحانه شد. البته بعد از آن ظلم های بزرگتری به ریحانه شد که این در مقابل آنها هیچ است، ظلم اصلی رو در واقع چندنفری کردند که در روند دادرسی ناعادلانه به ریحانه حکم دادند.

قاضی «تردست» با حکمی که داد. گفته بود که این دختر یک دختر لاابالی از یک خانواده از هم پاشیده است، ولی خانواده سربندی چون فرزند مقتول ریش مذهبی داشته و انگشتر عقیق در انگشتش بوده و زنان آن خانواده چادر سرشان بوده، پس این مرد مذهبی بوده و احتمالاً قصد صیغه داشته! اینو «تردست» میگه که یکی دیگه از ظلمهایی ست که به ریحانه شد. من حتی فکر می کنم که این حکم به تردست فقط دیکته شده و اون نوشته که حکم اعدام ریحانه رو صادر کنه، چرا؟ چون کمتر از یک ماه از کشتن ریحانه میگه، من بارها گفتم، خدا رحمت کنه ریحانه رو، توی این جلسه ای- که فراتر از محکمه در دانشگاه تهران با مشارکت قوه قضائیه و دانشکده حقوق دانشگاه تهران بوده- که توی این جلسه تعداد زیادی از اساتید جرم شناسی و اساتید حقوق به اضافه «تردست» شرکت داشته اند وقتی استاد دیگه ای (اگه اشتباه نکنم به اسم شبیری چون سه سال گذشته و مربوط به زمانی بود که از نظر روانی وضعیت مساعدی نداشتم).

وقتی با اعتراض اساتید دیگر به تردست می گویند چطور حکم مرگ یک انسان بی گناه رو دادی؟ تردست در دفاع از خود می گوید: بارها گفتم خدا ریحانه را رحمت کند، قصد قتل پدر شما را نداشته و اتفاق ناشی از عصبانیت ریحانه بوده.

این حرفیست که «تردست» در اون جلسه میگه، از اون گذشته تردست در بهمن ماه سال 96 همین 6-7 ماه پیش که در واقع اوج اعتراضات مردم که در دی ماه شروع شده بود و ادامه داشت در جلسه ای در دادگاه که پس از سه سال و نیم برگزار شد که نمی دونم که چه انگیزه ای داشتند- چون در این فاصله این همه قتل انجام دادید چرا بازگشتید روی پرونده ریحانه که از نظر قوه قضایه در حکومت ایران این پرونده بسته شده و از نظر حکومت حق به حقدار رسیده بود و در حضور تماشاچیان که از جمله «کتایون ریاحی» آنجا حضور داشته، «خرم شاهی» آنجا بوده در حضور همه اینها میگه: من «شیفته یک خصلت ریحانه جباری» بودم من «شیفته صداقت» ریحانه بودم! شما به عنوان یک فرد بی طرف بگید که این جمله معنیش چیه؟ که من «شیفته صداقت» یک انسان هستم، آیا یعنی ریحانه راست گفته؟! جالب اینه که من همه این فایلهای صوتی رو دارم و می تونم برای شما بفرستم البته که بخشی از آنها رو منتشر کردم. ظلمی که این قاضی و شاملو به ریحانه کرد و ما خانواده دیدیم که ریحانه را زیردست 2 بازجو اطلاعاتی گذاشت.

اون موقع شاملو و شهریاری هر کدام در یک رتبه جداگانه بودند، این 2 بازجوی اطلاعاتی که می آمدند، اطاقشان را در اختیار آنها قرار می داد و می رفت در اطاق قُضات دیگه در واقع پیش آقای شهریاری که الان ریئس شده.

* عسل پهلوان: این شاملو چه سِمتی داره؟

- شاملو الان وکیل شده، می دونید که همه اونهایی که در قوه قضائیه هستند بعد از بازنشستگی طی مراحلی وکیل میشن!؟

* عسل پهلوان: اون موقع چه سمتی داشت شاملو؟

- اون موقع بازپرس بود، بازپرس شعبه یک امورجنایی، این آقا تازه اومده بود تهران و مشغول به کار شده بود و با ریحانه ناگهان چپ افتاد، دلیلش این بود که ریحانه برایش توضیح میداد که چه اتفاقی افتاده و حتی راهنمایی می کرد که چطور می تونی تحقیق کنی و اثبات کنی و این حرفها رو، باور کنید! شاملو به هوش ریحانه حسودی می کرد، چند تا مصاحبه شاملو رو که 2 ساعت پس از مرگ ریحانه انجام داده یعنی در سال 86همیشه در مورد ریحانه حرف زده حتی وقتی که پرونده تموم شده. من سال 86 وقتی بچه من 2 ماه توی زندان انفرادی بود رفتم و در ازای پول به ما اطلاعات می دادند. مثلاً ریحانه رو به ساختمان اصلی زندان نمی آوردند چون شکنجه شده صورتش دِفرمه شده، همونجا بازجویی می شد.

اون موقع برادرشوهر  من در آلمان گفت می خواهم پرونده ریحانه رو رسانه ای بکنم من و همسرم گفتیم نه، ما اینجا قانون داریم و میریم طبق قانون خودمون پیش می ریم، اگه قانون جوابگو نبود، اونوقت دست به کار بشید!

اون موقع رفتیم دفتر آقای شاهرودی به اسم دفتر حقوقی شهروندی، که در خیابان سهروردی بود.

آنجا از ما پرسیدند که چه اتفاقی افتاده؟ ما هم گفتیم و آنها یادداشت برداشتن ... و خدا رو شکر من یک برگه از این اظهارات گرفتم مشخص بود دختر این خانواده زیر شکنجه است، اما مسلماً شاملو به ریحانه گفته بود به مادرت نِگو شکنجه شدی، ریحانه سرش را پائین انداخت، یک زندانی آزاد شده دیگر به من گفت که ریحانه شکنجه هایی شده.

با دستم زدم به پهلوی ریحانه و گفتم چرا نمیگی؟ چرا تعریف نمیکنی که چنگ انداخته اند توی موهای تو و کشیده اند. روی زمین تو را کتکت زدند؟!

شاملو یک نگاهی به ایشون کرد و گفت: کَرمی؟ بوده کَرمی اصلا کاره ای نبوده و نیست! من هم گفتم که اگه کرمی کاره ای نیست چرا از من و شوهرم بازجویی کرد؟ توی پرونده ای که الان در دستم هست اون موقع نوشتن کرمی بازجویی کرده. ببینید ریحانه جوری شکنجه شده بود که بعد از چند سال نشست روی پای من بهش گفتم جورابت رو دربیار من ناخن های پاتو ببینم، درنیاورد و پشتش را هیچ وقت نشون نداد، شما می تونید از خانوم پروانه حاجیلو که الان به کشور سوئد پناهنده شده بپرسید این خانوم بعد از 14 روز که ریحانه در انفرادی بود به انفرادی منتقل میشه ریحانه رو موقعی که داشتن می بردن بازیرپوش میبنه که لباسش خونی بوده و بدنش زخم، شما الان هم می تونید با این خانم مصاحبه کنید و همه جزئیات و بپرسید، خانم پروانه کسی است که بعد از 2-3 هفته تعهد داده از زندان آمده بیرون در دادگاه ریحانه شرکت کرده خانواده سربندی فکر کردند که پروانه خاله ریحانه است. تعقیبش کردند، خواستند بزننش و پروانه که یک زن سیاسی بود از دستشون فرار کرد.

اینها اتفاقاتی است که برای بچه من افتاده، شکنجه اش دادن، ظلم بزرگتر می دونید چیه؟ اینکه بچه منو بدون اینکه پرونده اش در اجراهای احکام باشه، هم در 24 فروردین، هم در هفتم مهر ماه زندانی رو از شهرری برمیدارن از تهران رد می کنند می برن کرج و قصدشون این بوده که همان شب بُکشنش.

اگه اون شب مردم نیامده بودن ریحانه رو هفتم مهرماه کشته بودن، این هم یکی از ظلمهایی بود که اینها به ریحانه کردن. در حالیکه در آن زمان پرونده ریحانه در قوه قضائیه در حال بررسی مجدد بود و هنوز توی اجراء احکام نرفته بود، بعد از آن در 24 شهریور، چنین میان نتیجه گیری می کنن که این پرونده باید مجدداً بررسی بشه.

 

یک نام از میان هزاران اعدامی بی گناه (3)!

 

اجرای حکم اعدام پیش از دادگاه اصلی!

ریحانه تمام اعضای بدنس را که به تمامی سالم بود به نیازمندان بخشیده بود!

او در وصیت نامه نوشته: من حالا جور دیگری به مرگ فکر می کنم و همه آنهایی که به من ظلم کردند می بخشم!

در عید غدیر که تمام خانواده های حکومتی در خانه ای جمع بودند به آنجا رفتم و فریاد زدم دختر بی گناه منو دارند اعدام می کنند!

 

* عسل پهلوان: چه ظلمهای دیگری در حق دخترتان شده است؟

 

مادر ریحانه: 22 ابان سال 93 قرار بود که دادگاه اصلی ریحانه برگزار بشه، اما 3 ابان 93 ریحانه رو کشتند اونهم قبل از دادگاه تجدیدنظر، این هم یه ظلم دیگه. ظلم بعدیش این بود که بچه من در دنیا چیزی نداشت و فقط نوشتن وصیت نامه، ولی فقط 4 صفحه از وصیت نامه اش را به من دادند، در هفتم مهر در زندان رجایی شهریک عالمه کاغذ به ریحانه داده بودند و ریحانه که انفرادی بود ساعت ها برای تک تک اونهایی که دوستشون داشته، نامه نوشته و  قبل از اجرای حکم هفتم مهر که ریحانه رو برای اعدام بردند و بخاطر مقاومت مردم این اتفاق نیفتاد، و روز بعدش که هشتم مهرماه بود به من زنگ زد و من صدایش را ضبط کردم، و پرسیدم: ریحانه دیشب چه اتفاقی برایت افتاد؟ کجا بردنت؟ ریحانه شروع کرد به گزارش دادن انگار جریان سفر خودش رو شرح میدهد! من صداشو رو ضبط کردم، بعد گفت برای مامانی، اینو نوشتم! برای بابایی اینو... برای قاضی اینو.... برای دوستم اینو...، برای خاله ام برای دایی و ..... نوشتم.

از این نوشته هایی که ریحانه خودش گفت، فقط 4 صفحه اش رو به من دادند، بقیه نوشته هایی بود که ندادند، آیا اینها ظلم نیست؟ ریحانه که چیزی نخواسته بود....

ریحانه 12 فروردین سال 93 از طریق همبندی هایش فهمیده بود که پرونده اش به اجرای احکام ارجاع شد و قراره به زودی اعدامش کنن و توی همون فروردین ماه شروع به نوشتن وصیت نامه میکنه و اولین خواسته اش رو میگه: می نویسه:  مامان! امکان نوشتن چنین نامه ای رو دیگه در زندان ندارم و برای اینکه وقت زیادی لازم دارم برای همین زودتر برایت می نویسم، یک زندانی که در 19 سالگی رفته زندان الان هم 26 سالشه و اگه زنده بود 11 روز بعدش می شد 27 ساله! خواسته اش اینه که اعضای بدنش- چون سالم بوده و بدون هیچ درخواستی بدون به نیازمندان بخشیده بشه بدون اینکه نامی از من برده بشه، اما برداشت آقایون برعکس بود و فکر می کردند ریحانه شهرت می خواهد!

ریحانه همبندی شهلا جاهد بود، حتی شهلا دفترچه خاطراتش رو به ریحانه داده بود که الان اون دفتر پیش منه و تمام اتفاقاتی که برایش افتاده بود رو، توی اون دفتر نوشته بود. ریحانه به چشم خودش دیده بود، که چه ظلمی به شهلا وارد شده بود، اعدامهای زیادی رو ریحانه دیده بود و حتی توی نامه اش نوشته بود که مامان من دیگه جور دیگه ای به مرگ فکر می کنم. تمام اونهایی که به من ظلم کردند رو ببخش! خب این ظلم به دختر من نیست؟

در نهایت چه اتفاقی در شب آخر برای ریحانه می افته؟ هلیکوپتر چه کسی بوده که توی زندان قرچک میشینه؟ ریحانه رو کجا می برن؟ آقای مهرداد بهار به من گفت: در شب آخر مجدداً ریحانه رو تحت فشار قرار دادند. حتی بلندش کردن و به زمین کوبیدنش اینو هیچ کس جزء مهرداد و بهار نمی دونه.

 

* عسل پهلوان:مهرداد و بهار کی بود و اونجا چه می کرد؟

 

مادر ریحانه: بهار کسی است که یک زمان خودش حکومتی بود. اما الان جدا شده و به من گفت من این اخبار رو از دوستانم در داخل ایران که در بیت رهبری در سپاه و..... هستند، می گیرم.

برنامه تلویزیونی 20:30 که وابسته به وزارت اطلاعات ایران است اومدن توی زندان دوربین رو گذاشتن جلوی ریحانه و به ریحانه گفتن بیا و جلوی دوربین بگو که «سربندی» قصد تجاوز نداشته و من اشتباه متوجه شدم! ولی ریحانه هیچی نمیگه و برای این که بیشتر آزارش بدن، برخلاف حرف جواد لاریجانی پَست و دروغگو که گفت شش نفر با ریحانه قرار بود اعدام بشن که همشون نجات پیدا کردن و فقط ریحانه رو کشتند ولی قبل از ریحانه و درست دو دقیقه قبل ازریحانه یک مرد دیگه رو جلوی چشم ریحانه اعدام می کنند و لاریجانی دروغ میگه فقط به خاطر اینکه اخبار، رسانه ای نشه، اون شب 2 نفر اونجا بودن و ریحانه دید که هر دو را کشتند.

دیگه باید از کی اسم بیارم، اون بهش گفتم تا همین جا زنگ نزنی و خبر ندی من از اینجا تکون نمی خورم و البته این اتفاق هم افتاد. پس رهبر نمی تونه بگه من خبر نداشتم من حتی برای روحانی نامه نوشتم و نامه رو به دست خانم ابتکار رساندم و خانم ابتکار هم در جلسه هیأت دولت نامه رو به دست رئیس جمهور رساند و حتی جواب اون نامه رو شخصاً خانوم ابتکار آورد:

پس آقای روحانی هم مطلع بود توی مجلس علی لاریجانی از طریق طیبه صفایی نماینده مجلس که برگه هاشونو دارم و همچنین آقای سلیمانی در مجلس همه و همه مطلع بودند.

ماهم صبح از تهران راه افتادیم هفت صبح دم در خونه اش بودیم اون موقع صبح 50 نفر آدم اونجا جلوی منزلشان بودند، از دم خانواده اعدامی ها از شهرهای مختلف، از اصفهان، قم، شیراز، بیرجند و ....

پدرم همیشه توی مسجد امام صادق نزدیک منزلش میره برای نماز خووندن یک روز که طبق معمول آنجا بوده، یکنفر از دوستانش که اونجا بوده میاد به پدرم میگه: اون آقایی که اونجا نشسته اژه ایه بدو برو برای نوه ات باهاش صحبت کن! پدر من هم دستپاچه میشه و میره سمت اژه ای نامه رو می گذاره کف دستش و باهاش صحبت می کنه، اژه ای هم بهش میگه خودت و دخترت بلند شید بیاید دفتر من پیش آقای رضایی... من و بابا هم رفتیم، در آنجا یک جلسه یک ساعت و نیمه داشت با عبدالعلی زاده که اون هم مطلع بود و صادق لاریجانی، داخل اون جلسه نامه رسیده به لاریجانی، لاریجانی هم پاکت را باز می کنه و می خونه و میگه کار خوبی کردید آقای عبدالعی زاده که این نامه را آوردید برای من به خاطر اینکه الان وقتشه که دیگه تصمیم گیری بشه!

 چون از این ماجرا بی خبر نبوده و جزء جزء ماجرا در نامه ها وجود داشته از اون گذشته در عید غدیر  سال 93 بنیاد بهاران توی اون منزل مصادره ای آقای صمدخاتمی که همه از دم آنجا جمع بودند من به اونجا رفتم. نوه خمینی، پسرش، زن رجایی و تمام خانواده هایی که به شکلی به حلقه قدرت و حکومت وصل بودند در اونجا حضور داشتند.

محمد نوری زاد که الان هم ایران هست. شاهد این ماجراست می توونید از ایشان بپرسید که در رو عید غدیر چه اتفاقاتی افتاد! من تا اونجایی که می توانستم با تک تک افراد حرف زدم ولی بعد دیدم ای دل غافل تعدادشون خیلی زیاد است، نامه هم که به تعداد نفرات ندارم، رفتم توی حیاط بلند داد زدم، ایهاالناس زیر این آسمون دارم میگم، همه شماها آدمهای مهم و وابسته به این حکومت هستید، بچه من رو دارن اعدام میکنن. فردا نگید که خبر نداشتین، زن رجایی و نوه خمینی آمدند و گفتند: به ما چه مربوطه؟ از دست ما چی برمیاد؟ ظلم از این بالاتر!

و تا آیت الله، مرجع تقلید، آقای سیستنی، وحید خراسانی، بیات زنجانی، که برگه کتبی آنها رو داریم و منتشر کردیم گفتند از نظر مذهبی اجرای این حکم برای ریحانه غیر شرعیه. شما فرض کنید پدر منو کشتند، یعنی در قالب یک استفتاح ازشون حرف می زنیم، دادگاه یک نفر رو معرفی می کنه که قاتل پدرمه اما من اونو قاتل پدرم نمی دونم و کسی دیگه رو قاتل پدرم می دونم، حالا دادگاه گفته این شخص رو باید اعدام کنیم آیا این کار شرعیه یا خیر؟ هر 3 نفرشون گفتن شرعی نیست و اشکال وجود داره.!

اون کسی که پدرمون رو کشته معرفی کنید. شاید می ترسه که من همانجا گفتم که اگر فکر می کنید که ریحانه اطلاع داره و نمیگه، شکنجه اش بدید و ازش اعتراف بگیرید.

البته اینم بگم که در جلسه صلح و سازش جلال سربندی گفت که ما چنین حرفی نزدیم ولی از 36 نفر کسانی که اونجا حضور داشتند ما ازشون استشهاد گرفتیم.

من دشمن حکومت جمهوری اسلامی هستم به دلیل دشمنی و ظلمی که در حق بچه من شد، عدالتی رو که باید اجرا می کرد، نکرد چون «سربندی» از خودشون بود چون ریحانه یه آدم عادی بود، در سال هزار نفر رو می کشند ریحانه هم روش.

 

* عسل پهلوان: بعد از اینکه در سال 96 شما سرخاک ریحانه رفته بودید آنجا هم ماموران و شما رو اذیت کردند؟

 

مادر ریحانه: البته سال 96 نبود من در سال 96 دیگه از ایران خارج شده بودم. سال 93 که ریحانه رو اعدام کردند، سال 94 اولین سالگرد ریحانه بود که مأمورین اطلاعات بودند دومین سالگرد 95 بود که باز مأمورین آمدند که این بار دیگه من تحمل نکردم، اونها همه گلها رو ریختن روی زمین، صندلیها رو پرت کردند چادری که زده بودیم «سایه بان» از جا کندند. مردم رو پراکنده کردند، دو تا ماشین «وَن» را پر کردند از آدمهایی که آنجا بردند از جمله راحله زکایی که همبندی ریحانه بود و از چناران مشهد آمده بود، روحش شاد باشه چون از دنیا رفت، راحله 24 ساعتی که پیش ما بود چند ساعتی با هم حرف زدیم و درددل کردیم و تأکید هم داشت که ازش فیلم بگیرم چون سرطان داشت و ممکن بود که دیگه هیچ وقت همدیگر را نبینیم.

من ازش فیلم گرفتم و هر چه فریاد زدم او سرطان دارد آزادش کنید نکردند، بنابراین امسال دیگه شوهر من فراخوان نداد و به هیچ کس خبر نداد که برنامه ای داریم یا نداریم ولی با کمال تعجب دیدیم که نزدیک به 200 نفر مأمور اطلاعاتی اومدند از کلانتری بهشت زهرا، از کلانتری شهر ری، لباس شخصی ها و مردم هم تک و توک آمده بودند فاتحه خوندن و رفتند این اتفاق هرسال برای ریحانه می افته، نه تنها ریحانه بلکه ستار بهشتی، مصطفی کریم بیگی و .... حکومت می خواد تمام اتفاقها فراموش بشن دهه شصت و دهه هفتاد اعدام و تعطیلی دانشگاه و خرابی های جنگ و ..... چون عزیزت رو که بکشن دیگه هیچ چیز جایگزین اون نمی شه!

هیچ خانواده ای مرگ عزیزش یادش نمی ره، و از خون بچه اش نمی گذره!

 

مصاحبه ریحانه

 

یک نام از میان هزاران اعدامی بی گناه(4)

تهدید خانواده اعدامی ها به تصادف اتومبیل و آتش گرفتن خانه!؟

بر اساس فاجعه ای که بر ریحانه گذشت فیلمی در آلمان ساخته شد که در 2019 اکران خواهد شد!

 

باید در مورد اعدام ها در ایران با این همه مستنداتی که هست یک فیلم بزرگ بسازند!

سقوط حکومت با این همه جنایات و دزدی و فجایع حتمی است و در نظام آینده باید حکم اعدام لغو شود!

 

اشاره: در سه شماره گذشته مادر ریحانه چگونگی حمله برای تجاوز به دخترش و قتل و عامل آن و تشبه ثبات قوه قضائیه رژیم و بالاخره تمهیداتی برای اعدام ریحانه به عنوان «قتل عمدی» را، شرح داد و این هفته، اخرین قسمت از حرفهای خانم «شعله پاکروان» مادر داغدیده آن مظلوم اعدامی را می خوانید:

 

* عسل پهلوان: چرا ایران رو ترک کردید؟

 

مادر ریحانه: اول اینکه وقتی این اتفاق برای ریحانه افتاد من از نظر روحی و روانی مریض شدم و فشار زیادی روی من بود. سراغ خانواده هایی رفتم که با من همدرد بودن و با آنها محبت و همدلی کردم حرف ها و دردهایشان را ضبط می کردم و قصدم این بود که روزی شود که آنها را منتشر کنم. حتی در اروپا هم به سراغ خانواده هایی رفتم که داغدیده عزیزی از خانواده هایشان بودند و با آنها گروهی تشکیل دادیم به اسم «مادرانه» و اعضای این گروه مادرانی بودند که فرزندانشون رو درحکومت اسلامی به شکلی کشته بودند. بیشتر آنها از داغدیده های وقایع سال 88 بودند و بعضی هاهم قبل از 88 به دلایل مختلف نفس تشکیل یه همچنین گروهی برای حکومت جالب نبود- حتی شیما بابایی که گاهی می آمد و از جلسات ما عکس می گرفت نه توی رأی گیری شرکت می کرد و نه نظری در مورد این گروه داشت فقط و فقط علاقه داشت که بیاید عکس بگیرد.

 

* عسل پهلوان: شما بنیانگذار این گروه بودید؟

- بله در مراسم مصطفی کریم بیگی خیلی از مادرها بودند، من این طرح رو دادم و قرار شد اولین جلسه رو هفته بعد منزل سیمین عیوضی زاده، مادر امیدعلی شناس برگزار کنیم، آنجا بود که با هم صحبت کردیم و قرار شد حرف های دلمون رو بنویسیم و به گوش مردم برسونیم که بر ما چه مصیبتی رفته است سپس با هم صحبت کردیم و قرار شد حرف های دلمون رو بنویسیم و به گوش مردم برسونیم. که بر ما چه مصیبتی رفته است. پس از چندی حکومت اسلامی به این مسأله حساس شد. چون من تمام جلسات و حرفهایی که تشکیل می شد و گفته می شد در فیس بوک می گذاشتم حتی می نوشتم که در این جلسات هیچ گونه فعالیت سیاسی نمی کنیم و فقط در رابطه با فرزندانمون صحبت می کنیم. ابتدا گروهمون 8 نفر بود و حرفهای معمولی می زدیم. تصمیم گرفتیم جوانانی مثل شیما بابایی را دیگه توی جلسات مادرانه راه ندهیم. حتی گلرخ و آرش آن زمانی که آزاد بودند می آمدند توی جلسات مادرانه به عنوان تماشاچی ولی در تصمیم گیری ها هیچ دخالتی نداشتند و حتی «امید» می آمد و برامون گیتار می زد. حتی جعفر عظیم زاده وقتی که آمد بیرون دیگه جوانها را راه ندادیم که اذیتشون نکنند و بخوان خبری از جلسه برای آنها دربیارن.

اکرم نقابی رو اذیت کردن شوهرش رو گرفتن، ازشون فیلم گرفتن. آخرین سالگرد ستار بهشتی که من ایران بودم ما رفتیم سرمزار ستار ناگهان گوهر مادر ستار گفت: سحر کجاست؟ سحر توی خونه بود و اجازه نداده بودن بیاد. همیشه منو چند ساعت بازجویی می کردند ولی شب نگه نمی داشتن و منو می خواستن بخرن که اگه این کارها رو نکنی برمی گردی سرکار و.... ولی جواب من معلوم بود.

تا اینکه گفتن اگه تو می خواهی برای ریحانه کاری بکنی ریحانه که نیست برای 2 تا دختر دیگه ات بکن. یکهو می بینی این 2 تا رو هم ازت می گیرن! منم گفتم این حرفها رو تهدید حساب می کنم، اقای «ه»  بازجو یه بحثی رو شروع کرد در مورد تقدیر. 2 روز بعد دختر کوچیکه من جلوی داروخانه محل کارش یک نفر چنان ضربه ای بهش زد که دستش شکست که من  باز گفتم تصادفیه!؟

من دوستی دارم که در هلند زندگی می کنه و با مجامع بین المللی سر و کار داره و در جریان پرونده ریحانه بود با عفو بین الملل هم ارتباط داشت وقتی که بهش گفتم، گفت: شعله از این همه فشار من دچار افسردگی نشدم و حتی خیلی هم آگاهی پیدا کردم د رمورد حکومت کشورمون ولی به هیچ قیمتی حاضر نبودم زندانی بشم خیلی ها فکر می کنن اگه برن زندان یک نوع مبارزه است ولی به نظر من جایی که میشه فرار کرد باید فرار کرد چون من آرزومه که همه زندانی ها الان بیرون بودن، آزاد بودن، وقتی که آزاد باشن خیلی مفیدتر هستن، حتی اون موقع که ریحانه زندان بود من به همکارم گفتم که بیا بهت چک رقم بالا بدم چک برگشتی که منو بندازن زندان و یک هفته بعد بیا رضایت بده، چون من آرزوم بود که برم زندان و ببینم بچه ام در چه حالی هست.

من خودم رو برای چیزهای سختی آماده کرده بودم، بعد رفتم ترکیه و اونجا یک زندگی مخفی در یک روستایی رو شروع کردم حالا از دست شهرزاد دخترم عکس بگیر باید پرونده بشه این خیلی جدیه دیگه شوخی نیست به من گفت چقدر بهت گفتم از ایران خارج شو و من در جواب می گفتم که اینجا کار دارم. بعداز این اتفاق چند هفته بعدش، ریختن محل کار شهناز و الکی دستگیرش کردن و دفترش رو بهم ریختن و دخترش  مریم زنگ زد و گفت: خاله مامانم رو دستگیر کردن من هم گفتم مریم جان من با اعضای گروه مادرانه میایم خونتون، وقتی ما رسیدیم جلوی منزل شهناز دخترش ایستاده بود و مثل بید می لرزید. گفت: تو رو خدا داخل نشید اونها زنگ زدن و گفتن اگه «گروه مادرانه» بیان خونتون ما میایم خونتون رو آتیش می زنیم. خب این بچه هم ترسیده بود ما هم همگی رفتیم داخل یک کافی شاپ نشستیم و حرف زدیم، دیگه گروه مادرانه وارد فاز دیگه ای شده بود، گسترده تر شده بود علاوه براینکه عده ای هم از خارج به این گروه پیوسته بودن و ما ارتباطمون همچنان سرجاش بود. ما شعارمون از روز اول این بود:

ما از بند ناف بچه هامون زنجیر درست می کنیم! زیاد بیرون نمی آمدم، بسیار محدود زندگی می کردم، پدر و مادرمهم نمی دونستن که من کجا زندگی می کنم، البته وزارت اطلاعات هم خبر داشت که من در نزدیکی استانبول هستم ولی نتونسته بودند که پیدام کنن، الان هم هنوز توی آلمان پناهنده نشدم ولی با تلاشی که برادر شوهرم و چند تا از دوستانم از جمله یک سیاستمدار آلمانی کردند برای من اقامت یک ساله گرفتن که تمدید می کنم، در حال حاضر در یک اتاق زندگی می کنم ولی خودم رو برای شرایط سخت آماده کرده ام در حقیقت سخت ترین بخش این مهاجرت آموختن زبان آلمانی است.

 

* عسل پهلوان: در مورد فیلم توضیح بدهید، فیلمی که در مورد ریحانه ساخته شد؟

 

مادر ریحانه: من وقتی آمدم آلمان هنرپیشه این فیلم با من تماس گرفت و چون می خواستم همه حرفها شو متوجه بشم «پیمانه ثابت» مترجم من شد، «ریم پادم» هنرپیشه فیلم یک زن عراقی الاصل است. مادرش هم نسبت به دخترش خیلی حساسه و به نوعی مبارز و مدافع حقوق زنانه است، گفت بر اساس و مبنای داستان ریحانه، ما فیلم نامه ای نوشتیم اما به شدت از رژیم تهران هراس داشتیم و هنوز هم می ترسیم و بعد گفتن ما اسم اون کارکتر رو تغییر دادیم. من بخش هایی از فیلم رو دیدم. چقدر شبیه داستان ریحانه بود تنم لرزید. درست مثل فیلم «هیس دخترها فریاد نمی زنند» بعد از دیدن این فیلم من نامه ای نوشتم برای خانوم درخشنده گفتم که فیلم بسیار خوبی است به دلیل اینکه جسارت این رو داشتی و مسأله تجاوز را نشان دادن ولی چون از نزدیک این مسأله رو لمس نکردی اشتباهاتی وجود داره چون این را یک هنرمند با ذهن و تخیلاتش نوشته، من قبل از جریان ریحانه کار می کردم- روزنامه ها رو می خوندم در مورد زندانی ها و اعدامی ها، ولی چیزی رو انقدر درک نمی کردم، فیلم هم بر اساس صنعت سینما و زیبایی شناسی هنری کار شده بود و حتی تجاری، ولی وقتی فیلم رو دیدم خودم را یادم آمد، لحظه اعدام ریحانه رو... در اون لحظه بچه ای تقریباً 12 ساله هم اونجا بود که پدرش رو داشتن اعدام می کردن و من وقتی این بچه رو بغل کردم با تمام وجود می لرزید و التماس می کرد که: پدرش رو اعدام نکنن حتی به او گفتم: بیا با هم بریم التماس کنیم!

میدانیم که در زمینه تجاوز صدها فیلم ساخته شده، چون دفاع در برابر تجاوز در هر فرهنگی پذیرفته است، راستش رو بخوام بگم در مورد فیلم و تئاتری که در مورد تجاوز ساخته شد، حدود 2 ساعت بود ولی من وقتی که برای اولین بار نتونستم تا آخر ببینم و هر نیم ساعت یکبار بلند می شدم و وقتی کارگردانش آمد ایران باهاش صحبت کردم. تئاترش بسیار تأثیر گذار و حقیقی کار شده بود و من ممنونش هستم، حتی از بازیگر هندی (خانومی که نقش ریحانه رو بازی کرده بود) پرسیدم چه حسی داشته وقتی اون نقش رو بازی می کرد گفت: کاملاً دگرگون شدم و با ریحانه خیلی احساس نزدیکی می کردم، حتی وقتی با من صحبت می کرد احساس می کردم دخترمه.....

 

* عسل پهلوان: با این شرایطی که امروز هست توی جامعه باید ببینیم که میشه این فیلم رو در آمریکا ساخت؟

 

مادر ریحانه: اتفاقاً هنرپیشه هالیوود بازی می کنه، حتی کارگردانش هم در هالیوود فیلم می سازه ولی نمایش اولیه این فیلم طبق قراردادی که با تهیه کننده اش در هند داشتن اکران آن در هند است و البته قرار است که اکران بین المللی هم بشود ولی به اسم ریحانه نیست ولی یک روزنامه ای عکس ریحانه و خانم «مریم» بازیگر هندی را کنار هم چاپ کرد و نوشت که این فیلم براساس اتفاقاتی که برای ریحانه افتاده ساخته شده است.

 

* عسل پهلوان: پس اگر کسی بخواهد فیلم داستان زندگی ریحانه رو دوباره بسازه مستنداتش را دارید؟

 

مادر ریحانه: بله من یک چمدان مدرک دارم!

 

* عسل پهلوان: من با دوست همسرم که مستند ساز هستند صحبت خواهم کرد که این مستند ساخته بشه!

 

مادر ریحانه: البته من به شما پیشنهاد می کنم که در مورد مسأله اعدام کار کنید، من یک سری مدارک از آدمهای مختلف دارم و می توانم بیشتر هم تهیه کنم، در مورد دادرسی در ایران کلی پرونده وجود داره که باید رسیدگی بشه، برای اینکه مستند زندگی ریحانه را در حال حاضر آلمانی ها دارن می سازند که در سال 2019 اکران می شود. می دونید چقدر مطلب در رابطه با اعدام در ایران هست که باید به گوش جهان برسه که می تونه بسیار مفید باشه.

 

* عسل پهلوان: می خوام از شما بپرسم که آینده ایران را چگونه می بینید؟

 

مادر ریحانه: این سئوال خیلی پیچیده ای است، از نظر حکومت شک ندارم، که این حکومت ساقط خواهد شد، این درسیه که تاریخ به ما  داده، تاریخ میگه وقتی بخش اعظم مردم اعتماد به حکومت داشته باشند اون حکومت ماندگار میشه، ولی این حکومت مثل حکومتهای دیگه که در دنیا سرنگون شدند حمایت مردم رو از دست داده و حتی اگه کشورهای خارجی بخوان از آن حمایت کنن بازهم ساقط میشه و این حکومت چه از داخل و چه از خارج دشمنهای زیادی داره، حکومت به طور علنی از ثروت مردم و مملکت می دزدد، آدم می کشد، غارت می کند، مردم رو به 2 بخش «خودی، ناخودی» و «نخودی» تبدیل کردند وابسته به قدرت که باشی می تونی همه کار بکنی، دزدی، تجاوز.... یعنی هر خلافی که برای مردم عادی جرمه برای حکومتی ها آزاده. خب طبیعتاً یک همچنین جنایاتی ساکت نمی مونه، رُعب و وحشت ایجاد می کنه. فشار اقتصادی زیاد میشه، این حکومت دست به هر کاری میزنه که چاه نفت رو از دست نده! قدرت رو از دست نده. شاید اوایل انقلاب خیلی ها فکر می کردند مقاصد رحمانی و انسانی وجود داره ولی الان همه می دونن که مقاصد اینها کاملاً شیطانیه. اینها دلشون نه برای این می سوزه و نه مردم، اینها تنها و تنها قدرت خودشون رو می خوان و شعارشون حفظ رژیم خودشونه، کم نیستند آخوندهایی که توی زندان هستند همه مسلمان و شیعه اند. اینها اگه لازم باشه با کره شمالی که کلاً ضد خدا هستند یا با روسیه همدست می شوند. من آدم سیاسی نیستم و هیچ دانشی ندارم ولی شک ندارم که این حکومت سقوط خواهد کرد، نمی دانم چه کسی و حکومت آینده چه خواهد 00بود؟ آیا اعدام برداشته میشه؟ من نمی دونم چه حکومتی روی کار خواهد آمد ولی شک ندارم که نظام جمهوری اسلامی ساقط خواهد شد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

Comments

Leave a Comment

Archived_issue
مشترک شوید  $1.70 تک شماره 
ferdosi emrooz