مثلاً خاطرات

by عباس پهلوان

مادام روسی!

 

«روس» بود ولی به واسطه کمی لهجه کج و کوله اش، قد بلندش  موهای بورش به او می گفتند «مادام ارمنی».

 هر تازه واردی بر حسب ورودش به محله ای تا یکی دو ماه شاید- اگر خارج از دین اسلام باشد بیشتر با تحت تحریم «نجسی و ثواب  و گناه» و از این حرفها روبروست! و اغلب کاسه و کوزه دعواهای محله ای هم رو سر آنها و خانواده اشان شکسته می شود و مدام این که چه بکنند! چه نکنند!؟

ولی اقامت او در جنوب شهر اول محله «اسمال بزاز» «خیابان مولوی! و نزدیک میدان شاه خود امر علیحده ای بود. در آن حدود ما که به هیچوجه «اقلیت» جماعت و این که دینش سوای دین اسلام باشد چه فردی و جمعی- از هیچ کجای کشورمان نداشتیم اکثریت با «تهرانی» ها بود و یا کسانی که به واسطه اقامت چندین و چند ساله در محلات تهران ته لهجه دهاتیشان توفیری نکرده بود و «تهرانی» به حساب می آمدند. در همچو وضعی به سادگی افراد خارج از دین بخصوص ارمنی ها مثل نخود توی شیربرنج به چشم می خوردند و بخصوص بابت حجابشان که به هیچوجه حجاب مسلمانی نبود. چادر و روسری و یا تظاهر به این اداها که بی حجاب غافلگیر شده اند!

اما خانم ارمنی ما گرچه یک تکه پارچه روی سرش می انداخت، ولی دوتا دختر کوچک او حتی دربند همان یک تکه پارچه روی سرشان هم نبودند و خود را چندان دربند حجاب و آداب مسلمانی نشان نمی دادند و چون سن و سالی هم نداشتند چندان ایرادی گریبانگیر آنها نمی شد ولی پس لز دو سه سالی به گفته این که یک بز گر، گله ای را گر می کند. دخترها و دختر بچه ها مسلمان که جای خود داشتند. در محله ما که بیشتر زنها هم یک چادری را یک وری بسر می کشیدند و یا در تابستانهای گرم با یک زیر پیرهن بندی که از زیرچادر چیزی پنهان کردنی نداشت، توی کوچه کاسه ماست و ترشی و روغن بدست تو کوچه ولو بودند یا جلوی فروشنده های دوره گرد کاسه بشقابی سرپانشسته و یا ولنگ و واز با همان وضع جلوی درخانه ها با یکدیگر وراجی می کردند بدون این که حجاب کاملشان که هیچ  - با بی پروایی در تن پوش و چادر و پیراهن ململی یا هنگام نشستن در سر بساط فروشنده دوره گردی که خیار می فروخت و زنها برای سوا کردن خیار اصراری نداشتند در اینکه چطور سراپا نشسته و به قول معروف «تمام جونشون پیداست»!!

روزها تا غروب کوچه ها زنانه بود و جای بچه ها ولی پیدا بود که حشر و نشر خانم ارمنی با همسایه ها و مردم کسبه یواش یواش داشت بدون این که خود بخواهد وضع محله را تغییر می داد گرچه که او به شخصه خیلی مهربان و دوست داشتنی بود و به طور خصوصی هم توی آن خانه محقرش عکاسی هم می کرد و عکس های پرسنلی و اداری برای مدرسه و یا سایر موارد که مردم احتیاج داشتند و تا جائیکه که می توانست با مشتری ها بیشتر اُخت و نزدیک می شد.

اکثر خانواده هایی که بچه محصل داشتند سالی یک دفعه دست به دامن خانم ارمنی می شدند- که آخرش هم نفهمیدیم اسم زن چیست از بس می گفتند «خانم ارمنی»- ولی اسم دخترهایش «ایرما» و «ناتاشا» از یادمان نمی رفت.

بعدها دستگیرمان شد که چندین خانواده یهودی، زرتشتی و مسیحی هم در محله ما خانه دارند یا مستأجرند که بنده خداها نه تظاهر می کردند و نه کسی خبر داشت نه زنهای مسلمان محله اگر چیزی می دانستند به دیگران می گفتند چون یک جورایی به آنها یا احتیاج داشتند و کمک می گرفتند یا مدیونشان بودند.

«خانم روسی» توی محله از صبر و حوصله، مهربانی، گذشت و تحمل توی محله ما انگشت نما بود. با این که وقتی کوچکتر بودیم اذیتشان هم می کردیم مثل این که موی بافته دخترهایش را می پیچاندیم و بدرفتاری های ضایع ولی خانم روسی حاضر به ترک خانه محقر» اول خیابان مولوی در محله (اسمال بزاز) نمی شد. زنها می گفتند «خانم روسی» «گِل» گیرایی دارد و به درد دوستی می خورد وگرنه نظر هیچ کدام از مردهای محله را نگرفته بود. مردهای محله ای که همه اشان از دم «اهل» ناخنک زدن، متلک گفتن! لیچار بافی! و شیرین زبانی های لوس و قربان صدقه های بده در راه خدا بودند و .... ما بچه ها هم که تمام هوش و حواسمان پیش دختر مسلمان های محله خودمان بود و زیاد توی کوک دو تا دختر بور «خانم روسی» نبودیم.

یک روز من مادرم و خانم روسی و دو تا دخترهای او برای خرید رفته بودیم به بازار و سبزه میدان، باز هم به بهانه بلاگیری مادرم مرا دنبال خودشان راه انداخته بود  که توی خانه شلوغ نکنم.

میدان توپخانه که از اتوبوس پیاده شدیم در سرازیری خیابان ناصر خسرو را که پائین مدرسه دارالفنون بود. آنجا برخوردیم به چند تا از هم کلاسی پارسالی که آمده بودند برای کتابفروشی به محصل هایی که تازه به کلاس بالاتر آمده بودند.

کتاب های حساب و هندسه و نونوار بود و بخصوص دفترچه نقاشی معلم نقاشی ما «رسام ارژنگی» که او در نقاشی وسواسی یک معلم حساب را داشت. بچه ها ما بایس حتماً هر هفته نقاشی کنند! بچه  بایس طراحی بلد باشند! همه باید بیش از آغاز کلاس نقاشی به یک سرود میهنی (اغلب سرود پرچم! سرود ای ایران بود و سروده شیر و خورشید)! بخوانند او بر خلاف زبر و زرنگی و هیکل کمی گنده «قیافه» معصومی داشت و با آنچه شوخی نداشت مسأله ایران بود سفت و سخت میهن پرست دو آتیشه بود. شعر هم می گفت در ستایش ایران، وطن همه خاک ایران سرای من است!!

ما هم سرو گوشمان تازه برای ملی شدن نفت می جنبید که دامنه نهضت تازه به دبیرستانها هم کشیده شده بود واز جمله به دارالفنون.

آن روز با مادرم و مادام روسی و دخترهایش به جلوی دبیرستان دارالفنون رسیدیم که رسام ارژنگی داشت سفارش می کرد که دفترچه مدل های نقاشی او را نفروشیم چون در سال جدید تحصیلی باید گرانتر بخریم، چون دیگر آنها را چاپ نمی کنند و گران تمام می شود. به مادرم گفتم: این آقای نقاشی است! او خیلی با «رسام» خوش و بش کرد و اصولاً با معلم های ما خیلی صمیمی بود البته دست آخر «گدایی نمره» بود که این فقره از عز و چز نمره ای- بود که هر چه هم چادرش! می کشیدی بخرجش نمی رفت!! و توی خجالت می ماندیم. البته از طرفی دیگر لطف و احوالپرسی هایش بود «تعریف و تمجید» از مقام معلم که چقدر برای بچه ها زحمت می کشند.

آقای رسام هموطن آذربایجانی ما از جواب به این تعریف ها کم می آورد و مرتب سرش را تکان می داد. در همان حال اما همشاگردی های زبل مان توی کوک دو تا دختر خانم روسی بودند که کیپ و کیپ از کنار مادرشان جنب نمی خوردند. اما انگار کم کم توجه بچه مسلمان ها برایشان کمی جالب شده بود که زیاد بد قلقی هم نمی کردند. ضمن این که سایر مردم عادی نیز به واسطه موی بور و بلند و بی حجابی پیراهن و دامن کوتاه و آستین کوتاه از دخترها خوششان می آمد آنها را مرتب ورانداز و تعریف می کردند و دستی به سرشان می کشیدند!!

جالب این که خانم روسی به مادرم هم گفته بود تا بحال به این حدود شهر بازار و سبزه میدان ما نیامده و از همان خیابان «اسمال بزاز» و گذر یحی خان دورتر نرفته است.

آن روز عصر که به خانه می رفتم. دیدم که بچه های محل و چند نفری که نمی شناختم. زیر تیر چراغ برق جمعند و پچ پچ می کنند من که مثلاً «فعال حزبی»! شده بودم تعدادی روزنامه «شاهد» با مقاله مفصلی درباره چگونگی ملی شدن نفت در سراسر کشور زیر بغلم بود. به هر کدام دو سه تایی دادم برای فروش فردا.

ماشالله پسرحاج تقی ضمن این که روزنامه را می گرفت، اهسته مرا کنار کشید و گفت:

- وقتی خونه میری، میتوونی مادرتو بفرستی خونه خانم روسی رو ببینه که اونجا چه خبره؟!

من تعجب کردم و تقریباً از کوره در رفتم و با اعتراض گفتم:

- الانه توی مملکت ما داره بزرگترین اتفاق میفته و بجای این که پشت اون چند نفر وکیل جبهه ملی باشیم که الانه دارند توی خیابونها روزنامه می فروشند، دنبال جریان مادام روسی هستین تا ببینم تو خونه اشون چه خبره؟!

بچه های دیگر هم که گوششان به حرف من و ماشالله جلب شده بود. جلو آمدند. داشتم از خانم روسی می گفتم:

- این بیچاره چند سالیه که داره توی اون آلونکش، واسه شما مردم عکس می ندازه! میخوای چه خبرایی توی خونه اش باشه! عکس میندازه دیگه؟!

ماشالله نزدیکتر آمد و آهسته گفت:

- خانبابا میگه: از دیروز عصر یه مردی تو خونه اشون، پیدا شده و هر چی ام روی دو سه پشت بوم این ور و اون ور دید انداختیم، یارو هیچ خودی نشون نداده و انگار ته اتاق قایمش کردند!!

خانبابا یک پا کلانتر محله بود با حق! خانم بازی!؟ دخالت در زندگی دیگران و چند صباحی مزاحم خانم روسی بود. لابد می ترسید کلاه سرش رفته و خانم روسی یکی را دارد با پرخاش گفتم:

- این بیچاره چند سال اینجاست، آزارش به کسی نرسیده، به همه خدمت کرده، به فرض که شوهرشه که تا حالا جبهه بوده و حالا برگشته، این جا حساب و کتاب دیگه ای داره!؟

تقی پان ایرانیست گفت:

- جبهه بوده؟! می خواست یکراست بره خراب شد خودش، چرا اومده اینجا... آدرس درست هم داشته!

یکی از بچه ها گفت:

- جر و بحث بیخودیه، یعنی بنده خدا الانه پیش زن و بچه هاشه میخوای باهاش چکار کنیم. آژان و آژان کشی راه بندازید!؟

حسن عشقی بلندخندید و گفت:

- شاید بتازگی یه نشمه گرفته و مردی رو نشونده که یه خورده هم به خودش برسه تابحال به مسلمانها که روی خوش نشون نداده!؟

تقی پان ایرانیست با اکراه و دلخوری گفت:

- حالا خاک بر سریش رو برای ما اورده؟!

خانباباخان که مدعی اصلی بود، نمی دانم چه خیالی کرده بود که کوتاه آمد و گفت:

- ننه یکی از شماها که هر روز برای حال و احوال به سراغ مادام روسی میره از خودش جریان رو بپرسه. نکند کلانتری دخالت بکنه!

شب هنوز لب وا نکرده، بودم که مادر گفت:

- یه مرد، از طرف روسا اومده به خونه مادام روسی بهش اطلاع داده شوهرش توی جبهه کشته شده و اگه میخواد میتوونه به لنینگراد برگرده!

فردا تمام اثاثه آنها توی یک گاری دستی بود که «ممد گامبو» یک نفره آنرا می کشید تا اداره تجاری روسها توی پامنار ببره که راهی نبود.

شب آن روز مادام روس آمده بود برای خداحافظی مادرم و چند زن دیگر هم بودند که با هم اخت بودند. مثل این که تنها به مادرم گفته بود که شوهرش در جنگ کشته شده و مادر هم مرتب اصرار داشت شما همین جا بمونید ولی او نه و نویی می آورد که نشان میداد محذوراتی دارد!

وقتی گاری راه افتاد.دختر بچه های مادام روسی با دامنی کوتاه و پاهای سفید و خوش تراش لب گاری نشسته بودند. انگار لبه هِره!

مادر ده ها قدم با گاری سربالایی خیابان ری به طرف پامنار با آنها را رفت و بعد به اصرار مادام روسی ایستاد و چشم هایش پر از اشک بود و سفارش کرد:

- به ولایت رسیدی شوهر کنی ها! زنا زود پیر میشند!

 

Comments

Leave a Comment

Archived_issue
مشترک شوید  $1.70 تک شماره 
Free Subscription