نام و ننگ و اخلاق پهلوانی

by اردوان مفید

نام و ننگ و اخلاق پهلوانی!

یکی از مراحل دشوار اخلاقی که نه، نیروی مذهبی که خلق خوی پهلوانی راهنمای آنست!

زبون و تحقیر درپای دار مجازات با سوسوی نور امیدی در دل!

 

یکی از مهمترین نکته هائی که باعث ماندگاری و جاودانگی آثار ادبی جهان می شوند و آنها را از مسیر دهه ها و صدها و هزاره ها گذر می دهند «اُمید» است. بشر موجودی بسیار ظریف و شکننده است، موجودی که با «بیم و امید» زندگی می کند، در هر مرحله از زندگی که هست «بیم» از تغییر شرایط، تأمین زندگی، نگهبانی از داشته ها و بالاخره بیم از دست دادن یاران و عزیزان و از همه مهم تر بیم از گذر زمان دارد و درست در مقابل آن نیروئی شگرف و نادیده ای است به نام «امید» که همین نیرو ضعیف ترین و ظریف ترین موجود عالم را به قوی ترین موجود جهان تبدیل می کند، او را اشرف مخلوقات می کند و با این حربه است که در همه مراحل سخت زندگی، پایان شب سیه را سپید می بیند.

از عقل و منطق و تندرستی بهره گرفته و به امید فردائی بهتر از میان آتش ناامیدی ها می گذرد و با نیروی طبیعت خود را هماهنگ می کند، خورشید را نمونه ی استمرار و پایمردی و مرکز امید به شمار می آورد، آن دلاور شکست ناپذیری را که با ظهور خود شب را از میان برمی دارد و ظلمت را می شکند، گرما می بخشد و آفریننده است و با این نماد است که به جنگ یأس و ناامیدی ها می رود و گاه در نهایت بی پناهی و ناچاری از «ایزد یکتا» طلب کمک می کند و او را تنها تکیه گاه و تنها پناه میداند.....

در تمامی داستانهای شاهنامه این نکته بارز به چشم می خورد، شخصیت های این اسطوره جاودان ایرانی همگی از بیم و هراس که با «نام» و «ننگ» ارتباطی تنگاتنگ دارد خود را عبور می دهند و سربلندی و شکوه آنها زمانی است که درست در نهایت سختی و ناچاری ناگهان راهی گشوده می شود و خورشید ظلمت شکن پای در میان می گذارد و نجات بخش می شود. یکی از اصول دلاوران شاهنامه به غیر از جنگجوئی و استواری و راستگوئی و احترام به پیشکسوتان همانا «مردی» است که به معنی دلاوری و درست کرداری و سر نترس داشتن و در مقابل دشمن بی باک و جسور بودن دوست ناتوان را به وقت ناچاری گرفتن است که برای به کسب این مقام، مراحل زیادی را باید طی کند. تا به آن درجه برسند و در نهایت «نام» آور شوند و همین «نام» است که در شکل دیگرش تحت عنوان «آبرو» سرمایه قهرمانان می شود و ننگ آنجائی است که قهرمانی آبروی خود و خانواده اش را در اثر یا ترس و یا فرار از میدان جنگ و یا تجاوز به مال و ناموس دیگران برباد دهد، ناگفته پیداست که این خود یکی از مراحل بسیار مهم اخلاقی بوده است که جامعه را نه با حربه مذهب بلکه با اخلاق پهلوانی توانسته است قرن ها حفظ کند و راهنمای نسل های پشت سرهم باشد.....

با این نکته است که در این مرحله از داستان پر از ماجرا و شگفت انگیز «بیژن و منیژه» به سراغ «بیژن» دلاور می رویم که در همین لحظه دست بسته و پای در بند او را به سوی چوبه دار می برند و در ذهن این «شیر در زنجیر» آنچه  می گذرد نه ترس از جان است بلکه بیم از دست دادن «نام» است، نامی که در این لحظه بجای سرافرازی می تواند برای خانواده بزرگ پادشاهی ایران یعنی دودمان «گودرز» ننگ همراه داشته باشد.... در این چند مجلس که داستان عاشقانه و شورانگیز و عبرت انگیز بیژن و منیژه را به نقل کشیدیم، گفتیم که در جشن بزرگی که پادشاه کیخسرو در دربار به پا کرده بود و پیروزی رستم را همراه با تمام سرداران خود به خوردن باده و موسیقی می گذارند ناگهان دادخواهانی از منطقه آرمانیان وارد شده و عرض حال کردند که در منطقه ای مرزی از ایران آفتی بزرگ به کشاورزان حمله کرده است و آن گرازهای وحشی هستند. شااه ایران از میان سرداران و دلاوران خود یک داوطلب می خواهد که به جنگ گرازها برود از میان تمام سالاران ایران، بیژن جوان، فرزند گیو دلاور و دست پرورده رستم پیشگام می شود، شاه با خشنودی او را مأمور سرکوبی گرازها می کند و گرگین که آشنائی کامل به راههای پر پیچ و خم ایران را داشت با او همراه کرده و آنها را به جنگ گرازان می فرستد، گفتیم که بیژن این پهلوان زاده دلاور با گرگین نهایت دوستی را می کند و لحظه ای که به میدان جنگ با گرازان می رسند از گرگین می خواهد که صرفاً در انتهای بیشه بایستند اگر گرازی زخمی خواست جان بدر برد با فریاد او را به زیر گرز بیژن بکشاند، در این جا فردوسی با استادی عجیبی درون زشت گرگین را نشان می دهد به این صورت گرگین نه تنها از کمک به بیژن سرباز می زند بلکه با بی شرمی می گوید، تو خودت انتخاب کردی که با گرازها به جنگی و شاه به تو مأموریت داد و اسب و گنج داد، حالا هم برو به جنگ و از من کمکی نخواه، در این لحظه سرش را پائین می اندازد و چون شب بود می رود و بی خیال می خوابد، اما بیژن جوان با دلاوری گراز را از پای در می آورد صبح که می شود گرگین با دیدن کله از تن جدا شده ی گرازها ظاهراً به این دلاور جوان تهنیت می گوید ولی در باطن هم حسادت می کند و هم نگران است که با بازگشت افتخارآمیز بیژن نکند که این دلاور از سرپیچی او برای کمک در جنگ چیزی بگوید تصمیم می گیرد به نحوی بیژن را سر به نیست کند، و این نهایت جهل و کوته فکری و بددلی گرگین بود پس بجای آنکه بیژن را به دربار پادشاهی ایران بازگرداند، با وسوسه ای شیطانی او را که جوانی تازه بالغ و کم تجربه بود با گفتن داستان شیوائی از زیبائی و جمال منیژه شاهزاده خانم تورانی دل او را می برد و می گوید که اتفاقاً آنطرف مرز جشن باشکوهی است که فقط  دخترکان تورانی به همراه شاهزاده خانم آنجا هستند، بالاخره بیژن را، به آن سوی می کشاند بیژن هم که عقل در مقابل هوس نوجوانی از سرش بیرون رفته بود لباس رزم درآورد، و لباس بزم برتن کرده به جشنگاه دخترکان توران که به هیچ عنوان هیچ مردی نمی بایست به آنجا برود وارد خاک توران می شود، در مسیر ماجرائی دل انگیز منیژه، بیژن را می بیند و یک دل نه صد دل عاشق این جوان رعنا و خوش قد و بالا می شود و در نتیجه سه شبانه و سه روز در جشنگاه با یکدیگر به عیش و نوش می پردازند و روز سوم شاهزاده خانم که همچنان شیفته و دلبسته این جوان بود و بیژن را با داروی خواب آور بی هوش می کند و مخفیانه به کاخ خصوصی خود به قصر بزرگ پادشاه توران می برد که آنجا مدتی فقط ساز بود و غذا بود و کامجوئی که خبر به پادشاه متعصب توران می رسد، دستور دستگیری داده می شود و بیژن نیمه عریان و دست بسته در مقابل شاه توران محکوم به مرگ می شود.

ببر همچنین بند بر دست و پای

هم اندر زمان زو به پرواز جای

بفرمای داری زدن پیش در

که باشد زهرسو برو برگذر

یک چوبه دار درست بر دروازه شهر  بر پا کنید که از همه طرف مردم در رفت و آمد روزانه باشند و شاهد مرگ این خطاکار باشند:

نگون بخت را زنده بر دار کن

وزان نیز با من نگردان سخن

بدان تاز ایرانیان زین سپس

نیارد به توران نگه کَنش

چنان او را در ملا عام به دار بیاویزید که درس عبرتی باشد برای همه ایرانیان که دیگر از این غلط ها نکنند.... شاه توران همه این واژه ها را برای تحقیر و کوچک شمردن ایرانیان و بی آبروئی آنهاست که بر زبان میاورد.

و اما بیژن محکوم به اعدام از مسیر دربار شاه توران تا چوبه دار بیم از دست دادن آبروی خانواده اش را فریاد می زند و با یک واژه «دریغا» همه ی اشتباهات و بی خردی ها و بی عقلی های خود را اعلام میدارد و فریاد این که چگونه به چنین فرجامی رسیده است را بگوش تاریخ می سپارد:

دریغا که شادان شود دشمنم

برآید همه کام دل برتنم

 دریغا شهنشاه و دیدار گیو

دریغا که دورم زگردان نیو

دریغا جوانمردی و نام من

دریغ آن خور و خواب و آرام من

دریغا که باب من آن پهلوان

بماند زهجران من ناتوان

دریغا که از من ندارد خبر

که ما ندستم این جای خسته جگر

دریغا ندارد پدر آگهی

که بیژن زجان گشت خواهد تهی

نیازی نیست که بگویم که واژه های فردوسی و هر بیت از اشعارش یک نمایشنامه کامل است، جوانی که درست چندی پیش با آن دلاوری گرازهای وحشی از پای درآورده بود حالا در این سخنتی و تنهائی بیاد یار و دیار است بیاد آن آرامشی که داشت، پدری که از حال او بی خبر است و در این دوری جگرش کباب می شود و اینکه تا چند لحظه دیگر جان از بدنش بیرون می رود و :

دریغا که پژمرده رخسار من

چنین کژ چرا گشت پرگار من

هنوز هم باورش نمی شود که چرا روزگار خوب و خوش، با این سرعت روی از او برگرداند و این جاست که نقال یکبار دیگر با اشاره به آغاز این داستان و از زبان فردوسی بزرگ می گوید:

چنین است گردنده کار جهان

که ماتم کند سور را در زمان

و در این مرحله بیژن در سوگ جوانی خود است که می گوید:

دریغا که همسال و یا ران من

چو آگه شوند از غم جان من

بدرد دل آوخ که بریان شوند

چه بر حال من زار گریان شوند

و این جا تلنگر اصلی داستان توسط استاد آشنا به انگیزه ها و غریزه های انسانی ناگهانی نوری از امید بر این لحظات شوم و تاریک می پاشد، جوانی دلاور دست و پایش در بند و در نهایت بی کسی و غربت و دور از پدر و نیا خاک خود می گوید:

گر ایزد به من بر ببخشایدا

تن رزم جویم نفرسایدا

به بخشد جهان آفرین بر تنم

شود زار و پر خون دل دشمنم

در نهایت یأس و ناامیدی آن می گوید که جان کلام است:

اَیا باد بگذر به ایران زمین

پیامی زمن بر به شاه گزین....

و حالا باید روزگار را چگونه می چرخد.....

حکایت همچنان.....

Comments

Leave a Comment

Archived_issue
مشترک شوید  $1.70 تک شماره 
ferdosi emrooz