قصه گرگ های گرسنه در شبهای زمستان

by اردوان مفید

«شهر قصه» گامی در پر شدن فاصله فکر روشنفکران و مردم عادی است!

نسلی در راهند که ظلمت را می شکنند و خورشید را بر آسمان ایران می نشانند!

پس از اجرای یک برنامه چند ساعته پشت صحنه نشسته ام و عرق پیشانی را پاک میکنم که همراه تعدادی از مدعوینی که می خواهند «عکس یادگاری» بگیرند، یک پدر و یا پدربزرگ؟! و پسر و یا نوه؟ وارد می شوند، پدر بسیار مشتاق و مهربان از برادرهایم، بیژن و بهمن مفید یاد می کند و بخصوص یادآور می شود که با زنده یاد بیژن در دانشگاه تهران همدوره بوده است.

او از نمایش هائی که در آن دوران (همراه پروفسورهای امریکایی) بروی صحنه می بردند با چه لذتی یاد می کرد اما پسر جوان لاغر اندام که شاید 19 یا 20 سال داشت، مانند کسی که همه سوالهای عالم را جمع کرده است و می خواهد یکجا بپرسد با قدری هیجان بالاخره گفت: «ببینید من یک سوأل دارم» دور و ورم قدری خلوت شده بود و چون او را بسیار هیجان زده دیدم، دستی بر شانه اش گذاشتم و گفتم: بگو ببینم چه سوالی است که ترا اینقدر هیجان زده کرده است؟

او گفت: اون آهنگ آخری که خواندید که همه دوست داشتند، مال شهر قصه بود؟! گفتم: بعله ترانه ای که تا نخوانم از هیچ مجلسی نمی گذارند که بیرون بروم و با شوخی گفتم:

تو ما رو دیونه کردی دل ای دل دل ای دل...

پسرک پر شور که پدرش یا شاید هم پدربزرگش سعی می کرد قدری آرامش کند، سخن مرا قطع کرد و گفت: شما هم توی اون نمایشنامه بازی می کردید؟

پدرش پاسخ داد، مگه نشنیدی که گفتن،

اول در نقش «شتر» بودند و سپس میمون!

پسر گفت: شنیدم باباجون، اما می خواستم بپرسم... قدری مکث کرد...

چهره ای برافروخته داشت. ادامه داد می خواستم بپرسم، برادر شما، آقای بیژن مفید چطوری اینو نوشت، اینهمه جمله و اینهمه شعر و این همه ترانه، تا آمدم پاسخ دهم، گوئی تازه به سوأل اصلی رسیده باشد گفت: چطوری آقای مفید این ملای دغل و مرموز و مفت خور را به این شکل نوشت، این ملاها را کجا دیده بود این زبان از کجا اومده بود؟! سوالات مقطع و کوتاه و با حالتی انفجاری از زبانش خارج می شد... پدر  که متوجه شگفتی من شده بود، دستی به سر فرزندش که از هیجان عرق کرده بود کشید و گفت: آقای مفید! این آقا حمید ما «شهر قصه» را از اول تا آخرش از حفظ دارد و در هر زمانی که دور هم هستیم او با یک تنبک قسمت های ریمیک را می خواند باید بگویم غرق این اثر است و امشب هم در دو سه موردی که شما به شهر قصه اشاره کردید و بخصوص وقتی دید که چگونه مردم با شما همراهی می کردند او لحظه ای چشم از صحنه برنداشت، برای او شهر قصه فقط یک نمایش نیست بلکه دنیای ذهنی او شده است، کنجکاوانه پرسیدم: چند وقته به خارج آمدید، گفت: هشت سال پیش پس از مدتها زحمت و خرج و قرض و قوله بالاخره آمدیم...

پسر بی انکه توجه داشته باشد گوئی در دنیای خودش هست یکباره در نقش روباه شروع کرد به نقل شهر قصه و با همان لهجه ملا و گفتار میمون....

- ای گریه کنین مسلمونا، گریه کنین ثوابه

همون روز اول قبر که موقع جوابه

همون روز محشر که حساب کتابه

ثواب این گریه بی حسابه...

میمون: آقا برو فکر نون باش، گریه ملا آبه

روباه: آخ باجی اون بچه رو ساکت بکن...

چنان در نقش رفته بود که می توانست مدتها ادامه بدهد...

گفتم آفرین آفرین، تو که از من بهتر یادته. حالا سوألت چیه؟ گفت: بیژن خان کی بود؟

ما ازش هیچی نمی دونیم من فقط همین شهر قصه رو می شناسم «شهر قصه یه شاهکاره» اتفاقاً در تلفن همراهم یکی از صدها طرفدار شهر قصه نکته ای کوتاه از بیژن فرستاده بود تاریخچه ای از بیژن بود که برای شما هم همین جا درج میکنم. این مطلب برایش به تلفن همراهش منتقل کردم: مطلب این بود 34 سال از مرگ بیژن مفید گذشت، بیژن مفید نویسنده و کارگردان نمایشنامه معروف شهر قصه، 22 خرداد ماه در تهران به دنیا آمد «شهر قصه» معروف ترین اثر بیژن مفید است. از بیژن مفید بیش از 150 نمایشنامه رادیوئی و تلویزیونی ترجمه و کارگردانی شده است و در نمایش قصه نویسنده و سازنده آهنگ ها، خواننده و نوازنده بیژن مفید است.

شهر قصه در سال 1347 در اولین جشن هنر شیراز اجرا شد. در همان اجرا بیژن در بروشور «شهر قصه» نوشت:

«... شهر قصه حکایت انسان های ساخته ذهن یک قصه گوست، انسانهایی که ماسک حیوانات را به چهره دارند و به دنیای پر از ریا و دروغ کوچکشان خو گرفته اند. یک روز یک انسان جدید به شهر وارد می شود و به رنگ آن ها درمیاید و هویت خود را از دست می دهد...»

بیژن مفید در گفت و گویی با «بصیر نصیبی» در مجله نگین می گوید: در حقیقت «شهر قصه» قصه گرگ هاست، روایت است در شب های سرد زمستان، دو گرگ گرسنه به هم می رسند و از ترس روبروی هم می نشینند و مواظب یکدیگرند که یکی آن دیگری را از شدت گرسنگی پاره نکند. کم کم گرگ های دیگر می رسند و همه دورهم می نشیند و مواظب یکدیگرند و پلک نمی زنند، هربار یکی خسته می شود و پلک میزند، بقیه بر سرش می ریزند و پاره پاره اش می کنند و متوجه نیستند که در زمان پائیدن یکدیگر شاید شکارهایی رد شده اند و آنها ندیده اند. شهر قصه، حکایت حلقه گرگ هاست و تراژدی نکبت بار ادمیزاد. شاید اگر هر کدام از آنها حرکتی می کردند، وضعشان این همه دردناک نبود... و بیژن ادامه می دهد از نظر ادبی، نکته اینکه این کار کمک زیادی به پر شدن فاصله ای فکری بین روشنفکر و مردم عادی می کند. این دو دسته در عصر ما روز به روز از هم فاصله می گیرند. این فاصله باید روزی از بین برود، کار من کوششی است برای پر کردن این خندق ذهنی بین روشن فکر و مردم».

و در پایان این مقاله کوتاه یادآور می شود که بیژن مفید در 21 آبان ماه 1363 در شهر لوس آنجلس درگذشت...

هنگام مرگ 49 سال داشت.....

در این لحظه بنا به دعوت پدر و چند آشنای دیگر در رستورانی نشسته بودیم و این پسر جوان که با اشتیاق مطلب ارسالی مرا با ولع عجیبی می خواند، سر بلند کرد و در همان نور کمرنگ رستوران در ساعات پس از نیمه شب، گوئی به نتیجه ای رسیده باشد، گفت: ولی آقای مفید مثل اینکه دزد سوم زد و برد... با کمی مکث و البته شگفتی پرسیدم: یعنی چه، گفت: در این بازی هم مردم باختند و هم روشنفکران و تنها طایفه آخوندها همه شهر را صاحب شدند....

با نگاهی به او دریافتم که نسل در راه، نسلی بسیار هوشیارتر از آن است که بتوان با چند پاسخ سربالا راضیشان کرد. گفتم دوست جوان من روزگاری نه چندان دور جوانی بود بیژن نام که مانند تو از همان دزد سوم بسیار نگران بود و چنان وحشت داشت که پایه ی اصلی شهر قصه را بر آن بنا نهاد به آن امید که شاید مردم هشیار شوند و از حضور وحشتناک این موجودات ترسناک، عمق فاجعه را دریابند ولی از قرار گرگ های گرسنه چنان سرگرم دریدن یکدیگر بودند که فراموش کردند موریانه ها پایه های استوار یک شهر، یک کشور، یک تاریخ، یک فرهنگ را دم بدم می بلعند و در انتظار سرنگونی خورشید هستند و بر افراختن پرچم سیاه تاریکی وجهل...، اضافه کردم، اما دوست جوان من تو امشب به من و نسل پیوسته من این نوید را دادی که نسلی آگاه در راهند که ظلمت را می شکنند و خورشید را بر آسمان ایران می نشانند و پسرک که بسیار آرام تر بود با غرور در چشمش با جمله ای از شهر قصه شب ما را پایان داد، گفت:

میگه هر سکه میشه قلب باشه

اما هر چی قلب شد دل نمیشه

مرا در برگرفت و با روحیه ای آرام از هم جدا شدیم...

باید بگویم که این باور کردنی نیست که از اثری بیش از 50 سال گذشته باشد و هنوز از سینه ای به سینه ای سفر کند و هنوز از لابه لای اشعار و ترانه هایش نکته ها دربیاید و هنوز ترانه هایش زبان زد پیر و جوان باشد... براستی بیژن مفید در این فروردین که روزهای شادی و روشنائی بود همه جا با من بود در هر مجلسی و صحنه ای که می رفتم سخن از بیژن بود.

او که در شناسنامه ادبی اش پس از نمایش شهر قصه یازده اثر گرانقدر و بدیع دارد که نه تنها تئاتر ملی ایران که تئاتر کودکان ایران با آثار او قدم به مرحله ای از آشنائی و درک تئاتر ایرانی به معنی وسیع کلمه گذاشتند، اثاری که در نمایشنامه نویسی نوین ایران به عنوان یک مکتب ادبی جایی درخشان و قابل ملاحظه دارد، آثاری چون شاپرک خانوم، ترب، عقاب و روباه، کوتی و موتی  ماه و پلنگ، جان نثار و ....

با دیدار این جوان مشتاق و اینکه او «شهر قصه» را در حافظه دارد، بیاد این شعر افتادم که در این جا مصداق پیدا می کند، قطعه شعری که معمولاً در یاد بود زنده یاد برادرم بیژن می خوانم:

زندگی

صحنه یکتای هنرمندی ماست

هر کسی،

نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه همواره به جاست...

ای خوش آن نغمه

که مردم بسپارند به یاد...

و زیر لب زمزمه کردم:

نه دیگه این واسه ما دل نمیشه...

حکایت همچنان .....

Comments

Leave a Comment

Archived_issue
مشترک شوید  $1.70 تک شماره 
ferdosi emrooz