مثلاً خاطرات,اسلحه روی شقیقه

by عباس پهلوان

چنان که مسبوقید در «مثلاً خاطرات» این بنده کار نوشتن خود در هفته نامه ها، روزنامه ها، و نشریات را- بر حسب سلیقه و خط مشی و راه و روش و چگونگی کار آنها- از هر کدام، درسی، تجربه و عبرتی می گرفتم. چون در دهه 30 (بعد از ماجرای 28 مرداد 1332) فعالیت احزاب و دستجات و سازمان های سیاسی معوق مانده و یا تعطیل شدند و آنان که ماندند هدف سیاسی نداشتند جز «تائید دولت و حمایت از نظام»، نشریات و مجلات پس از دولت دکتر مصدق نیز هر کدام «قلق» و روش و سیر و سلوک مطبوعاتی متفاوتی داشتند گر چه در اواخر همین دهه و اوائل دهه 1340 اغلب مجلات شبیه همدیگر شده بودند و در هر حال من هر کدام از آنها را «دانشکده» ای پیش خود فرض کرده و درسی از آنها می آموختم و یا از روش و رفتار و کردار ناپسندشان به قول معروف «درس عبرتی» می گرفتم.

 این جواب به بعضی سوالات اخیر است، در حالی که در آغاز این مقال نیز نیت از «دانشکده های من» را شرح داده بودم- که ناخنکی از عنوان یک کتاب «ماکسیسم گورکی» نویسنده بزرگ روس است به نام «دانشکده های من» که او هم منظورش «دانشکده های زندگی» بوده است و من اما «زندگی مطبوعاتی».

 باری اما «حیات تازه مطبوعاتی»، فعالیت آن در دوره ای است که دیگر از هیاهوی سیاسی و مرافعه های خیابانی و جدل های موافق و مخالف مطبوعاتی در جراید متفاوت المسلک! و وابسته به دستجات سیاسی پایان گرفته بود. آن هم با عزل دکتر مصدق از نخست وزیری توام با درگیری ها فراوان، بگومگوهای بی حاصل، نفاق بین اصحاب ملی شدن نفت- اشتباهات  سیاسی نظام حاکم و دولت و مجلس و رجال وابسته به این دو، مرا به این نتیجه رساند که «چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند»! من با همه جوانی، از این جریان دلگیر و غصه دار، و زده شده بودم. البته مانند خیلی از طرفین دعوا و کشمکش های سیاسی ناامید و سرخورده نبودم بلکه بکلی افکار و تمایلاتم را با همان «گذشته مختصر» خود هم قطع کردم. با این که دوستی و سلام علیک و مراوده معمولی را با خیلی از شخصیت ها و افراد و دوستانی که هنوز در آن حال و هوا بودند بدون آغشته شدن به افکار و نیات آنان، تا حدودی ادامه می دادم.

من «نوشتن مجانی» و بعد «کارهای رایگان مطبوعاتی» را خیلی زودها روزنامه «دانش آموز» وابسته به جبهه ملی آن زمان- در بحبوحه ملی شدن نفت و از سال اول دبیرستان دارالفنون- و یک نشریه هنری دیگر به اسم «خروس جنگی»- آن هم بر حسب تصادف و به واسطه دوستی برادر بزرگم با گردانندگان آن نشریه- شروع کردم. بعدها به روزنامه های هواداران ملی شدن نفت کشید و با نخست وزیری دکتر مصدق و نشریات وابسته به این جریان و با عضویت در حزب زحمتکشان ملت ایران بر رهبری سیاسی دکتر مظفر بقایی و رهبری ایدئولوژیک خلیل ملکی نظریه پرداز حزب در روزنامه شاهد (جلوتر از آن در روزنامه «اتحاد ملل» به مدیریت و سردبیری ابوالفضل مرعشی شروع کرده بودم. ولی چنانکه گفته شد در 1333 به کلی قطع کردم. اما در سال 1344 به همکاری با آن دسته از مطبوعاتی که شائبه سیاسی نداشتند، آغاز به کار مقاله نویسی و سپس برای تأمین زندگی و معیشت خود و برادرانم به صورت کار حرفه ای مطبوعاتی ادامه دادم. سپس چنانکه نوشتم از مسیر «هفته نامه آژنگ» و دعوت سردبیر ایرج نبوی برای کار در این هفته نامه آغاز کردم که طی چند شماره پیش چند مورد از این دانشکده های!! مطبوعاتی را شرح دادم.

-2-

ما نزدیک دهه 40 می شدیم که «پاتوق آژنگ» به صورت یک «مرکز مطبوعاتی» با معروفترین و شاغل ترین نفرات مطبوعاتی درآمده بود که لزوماً همه آنها در آژنگ یا نشریاتی که «ایرج نبوی» سردبیری آن را به عده داشت، نمی نوشتند ولی همه با هم «دوست مطبوعاتی» و با بعضی ها رفیق «گرمابه و گلستان» و «یار پیاده روی خیابانی» و «گشت و نشست میخانه ای» بودیم! این موجب تشکل این عده و سپس «آژانس خبر و مطلب ومقاله» شد که ایرج نبوی آستین بالا زد و وجود چنین «آژانسی» را به همه مدیران و سردبیران مطبوعات اطلاع داد. یک کار کاملاً حرفه ای چنانکه در حال و هوای آن روز مطبوعات، شهرت و معروفیت آن موردپسند «سردبیران» قرار گرفت. با این که با قدرت «مدیریت طلبی» صاحبان مطبوعات نمی خواند، ولی در بدو امر مدیران هر دو موسسه بزرگ مطبوعاتی آن روز و بعدها و سایر مدیران استقبال کردند کمترین نفع اشان هم این بود که چنانکه دیدیم پس از مدتی «حق الزحمه ارسال خبر و مطالب و «گزارش ها» را یا پرداخت نکردند یا ندادند و یا چانه زدند و با معطلی به نصف تقلیل دادند.

 

اما در این حیص نشریه ای که موجب ادامه کار و وجوهات آن موجب قوت «آژانس خبر و مطلب» شد. انتشار مجله «آتش» به سردبیری دوست ما سیامک پورزند و به همت او که تازه راه افتاده بود و من نیز از اصحاب «آژانس» در کنار «سیامک پورزند» بودم- آن زمان ما دو نفر بسیار صمیمی و با هم بسیار«اُخت» شده بودیم و «حق التحریر» مطالب آژانس نیز مرتب توسط مدیر آن پرداخت می شد. آن زمان همه مدیران کم و بیش از امکانات مالی برخوردار بودند. البته اگر کار و گرفتاری و تفریحات جنبی می گذاشت مانند، قمار، دوستی با خانم ها، ریخت و پاش خانوادگی، ولخرخی های مخارج سفرهای خارجی، و خرج تحصیل فرزندان در کشورهای آمریکا و اروپا و تهیه زرق و برق و تجملات زندگی و به طور محدودی، وسعت دادن به کار نشریه و دم دستگاه های مطبوعاتی خود. و مجموع همه آنچه گفته شد در دهه چهل و پنجاه مجلات معروف را هم با مشکل ورشکستگی و متاسفانه و «وابستگی به آگهی دولتی» و فرمانروایی وزارت اطلاعات کرد که زیر پوشش سازمان اطلاعات و امنیت کشور امر و نهی آنان، مجبور به چاپ اخبار و مطالب فرمایشی بودند که دشمن «محبوبیت» مجلات و آفت خوانندگان آنان بود که به شدت به این گونه «وابستگی» های دولتی و امنیتی» «حساسیت» نشان می دادند. در حالی که لااقل سه مجلات «فردوسی روشنفکر و سپید و سیاه» از اقبال عمومی و ملی برخوردار بودند و نشریاتی مثل مجله «اطلاعات هفتگی» به واسطه قدمت و برخورداری از حمایت یک موسسه بزرگ مانند اطلاعات، تیراژشان بالا بود و مشکلات مالی نداشتند. (بعد ها مجله جوانان و مجله زن روز از این امتیاز خوب مطبوعاتی (تیراژ) بهره مند شدند.

«مجله آتش» با سرمایه گذاری مدیر و پرداخت حق التحریر مناسب به نویسندگان و کارکنان مجله با سعی و کوشش و علاقه و ابتکار روزنامه نگار با تجربه ای مثل زنده یاد سیامک پورزند، یاری رسانی و همکاری نویسندگان معروف و از جمله «آژانس خبر و مطلب» خیلی زود با موفقیت روبه رو شد و خوانندگان تازه و تیراژ بالایی در آن زمان پیدا کرد و روال عادی و طبیعی و مناسبی را ادامه می داد. مدیر مجله سید مهدی میر اشرافی خود روزنامه یومیه داشت و امورات سیاسی و غیره اش- به قول معروف کرمش را با آن می خواباند- توجهی به مجله نداشت که نفهمیدیم ناگهان پس از مدتی کجا سرو کله حجت الاسلام والمسلمین سید شمس الدین قنات آبادی به عنوان مدیر مجله پیدا شد. او یار صمیمی آیت الله کاشانی و از سخنرانان تظاهرات ملی شدن نفت، و گرداننده سازمان «مجاهدین اسلام» وابسته به جبهه ملی بود و حالا که در میانه دهه -1330 بدون کسوت روحانیت با ریش تراشیده و فکل کروات و خیلی شیک- به عنوان «مدیر مجله آتش» به ما معرفی شد. او در دوران ملی شدن نفت از سخنرانان میتینگ های خیابانی و جلسات سیاسی منزل آقای کاشانی در پامنار بود.

شمس قنات آبادی مدیریت روزنامه «مجاهد اسلام» ارگان سازمان مجاهدین اسلام را داشت و سردبیری آن، به عهده احمد احرار، روزنامه نگار و نویسنده جوان (آن زمان) و خبرنگار پارلمانی روزنامه اطلاعات بود. (خدا سلامتش بدارد او خیلی زود از جمله نویسندگان و روزنامه نگاران خوش قلم و نامدار مطبوعات شد).

آقا شمس در آغاز مبارزات و فعالیت سیاسی «عبا» را یک «کَتی» به دوش می انداخت مثل داش مشتی های تهران که کتشان را روی دوش می انداختند ولی اهل دعوا و مرافعه و این حرفها نبود و همه از قد و قواره و هیبت این جوان سید خیابان مولوی (قنات آباد) حساب می بردند.

او در آغاز اغلب سخنرانی هایش  در جریان تظاهرات ملی شدن نفت را با این شعر شروع می کرد: چراغی که ایزد بی افروزد/ هر آنکس پُف کند، ریش اش بسوزد/.

دوست من «سیامک پورزند» در مقابل هیچ چنین جریان های ناگهانی، اول جبهه نمی گرفت و در بدو امر خیلی هم از آقا شمس استقبال کرد. بخصوص او نیز بسیار اهل مدارا، خوش مشرب، دست به سفره و بگو و بخند بود. از همان هفته اول قرار ناهار هفتگی با همکاران مجله و نویسندگان را برقرار کرد که بیشتر با آنها نزدیک شود. از آن پس «چلوکباب» همیشه برقرار بود گاه گداری هم به اضافه «بزم شبانه» با بعضی «خواص» داشت که با اصرار سیامک و مراهم یدک می کشید!؟ من البته یالغوز و مجرد بودم ولی سیامک تازه نامزد کرده و همسر آینده او دوشیزه خانم زیبایی به نام «ماندانا کریمی» بود. آنها در اردوی رامسر با یکدیگر آشنا و عاشق یکدیگر شده بودند و برای هم غش و ضعف می رفتند! و خانواده ماندانا نیز خیلی به دامادشان توجه داشتند ولی متاسفانه این «وصلت عاشقانه» پس از تولد فرزندی به نام «بنفشه» به جدایی انجامید. با تمام این که من به عنوان دوست خانوادگی آنها و الفت بسیار با سیامک و احترام و علاقه به ماندانا و فرزندشان- و احتمال شاید وصلت احتمالی با یکی از دختران فامیل آنها- تلاش می کردم که میان آنها دوباره آن دوستی و عشق قدیم به وجود بیاید هم چنین بسیاری از رفقای سیامک و خانوادهایشان از جدایی آنها متأسف بودند. بخصوص که کنارگیری از مجله (یا مجبور شدن به کناره گیری) سیامک و مشکلات مالی هم در این میان بی تأثیر نبود که ناشی از زیاده طلبی و هوسرانی آقا شمس قنات آبادی هم بود که مدیریت مجله آتش را نه بیشتر به نیت سیاسی بلکه حالا که فکل کرواتی و قیافه بی ریش او جذاب ترش کرده بود و می خواست با هنرپیشه ها و خوانندگان جوان دوست شود و از میان آنها «تیکه ای» دست و پا کند که آن هنرپیشه ها نیز اغلب در آن زمان تازه کبکشان خروس می خواند و دنبال شهرت و معروفیت بودند!

اولین تجربه این جریان اختلاف در این زمینه پیشنهاد اقا شمس برای «انتخاب ملکه زیبایی هنرپیشگان سینما  تئاتر» بود که گرچه پس از مدتی به اصرار سیامک و ما شامل «ملکه زیبائی و هنر» شد ولی جر و منجر در این زمینه ادامه داشت ولی همان زمان هم خانم شهین خواننده و هنرپیشه فیلم های فارسی و یکی از کاندیداها، با آقای شمس دوست بود به مجله رفت و آمد داشت.

اما آوار این «انتخاب ملکه زیبا و هنر تئاتر و سینما» بیشترروی سر من خراب شد و سیامک مرا مامور راست و ریست کردن نظر خواهی هایی از خوانندگان مجله، هنرپیشگان، عکاسان و متخصصان زیبایی و هنری، پیشکسوتان عالم هنر و غیره کرد و هر هفته نیز گفتگو با یکی از این کاندیداها که عکسشان هم روی مجله می آمد و همه اینها مکافاتی داشت!

در این میان هوشنگ میر اشرافی پسر صاحب مجله آتش تش که مدیریت چاپخانه بزرگ آتش را داشت که در همان محل روزنامه و مجله آتش بود (در کوچه نظام آباد میدان بهارستان) با حضور شمس قنات آبادی  و هم نشینی  و مجالست او هم علاقمند به دخالت در مجله شده بود.

او قبلاً قصد دخالت داشت- با توجه به این که مدعی بود در آمریکا درس خوانده و انگلیسی اش خوب است- گفتیم یک پاورقی و کتابی از انگلیسی ترجمه کند و او با خوشحالی قبول کرد و از دخالت های مدیریتی و سلیقه ای، کوتاه آمد ولی پس ازمدتی نوشتن همین پاورقی را هم به گردن من انداخت و هفته ای یک ساعت می نشست و تقریر می کرد. بعد که با سیامک و آقا شمس اختلاف پیدا کرد از ادامه آن هم خودداری نمود و نوشتن پاورقی را سیامک برای حفظ آبروی مجله و عدم نارضایتی خوانندگان به من واگذار کرد. من با توجه به محتویات گذشته این «پاورقی»- که ماجرای آن در یک جزیره جنگلی با زنان و مردان نیمه عریان و عملیات جاسوسی و تیر و ترقه و جنگ و دعوا و بزن و بزن می گذشت- چند شماره نوشتم و از قضا «هوشنگ میر اشرافی» هم از این جریان راضی بود تا این که با وجود اصرار سردبیر آن را قطع کردم. مدیر مجله (آقا شمس) مدیر مجله در یک مهمانی خانوادگی از هوشنگ بازخواست کرد که: چرا این هفته داستان جزیره را ادامه نداده بودی تازه به جاهای خوشی رسیده بودی!؟

او عذری آورده بود ولی فردا صبح به محض این که پایش به اداره مجله و چاپخانه افتاد یک راست به دفتر تحریریه آمد و بالای سرمن با تحکم بی ادبانه ای گفت: چرا پاورقی را ادامه ندادی مگه پول صفحه اش رو نمی گیری؟

من خیلی از کوره در رفتم و می خواستم مجله را ترک کنم که سیامک مرا پشت میزم نشاند و دقایقی بعد دیم که هوشنگ میر اشرافی در حالی که یک هفت تیر (لوله اش نسبتاً بلتد بود) به طرف میز من آمد و اسلحه را روی سر و کنار شقیقه ام گذاشت و گفت: می نویسی یا شلیک کنم!

من بسیار جا خورده و ترسیده بودم.  تا آن زمان دیوانگی ها و عملیات جسورانه ای از او دیده بودم (از جمله رانندگی با سرعت زیاد و فوق العاده ترس آور (آن هم چندبار در جاده پر پیچ و خم دماوند). هم چنین یک شب در گیری کله خرانه با چند جاهل در یک کافه لاتی داشت، که ما هم با چند نفر دیگر بودیم) من تا آن زمان ندیده بودم. وقتی هوشنگ متوجه شد که یکی از آنها چاقو ضامن دارش را بیرون آورده او که بی اسلحه مانده بود، یک بطری آبجو را برداشت و ته آنرا به لبه میز کوبید و با بطری شکسته به آنها حمله برد. لات و لوت که تابحال از این جور مقابله با آدمی لات و شرورتر از خودشان ندیده بودند، جا زدند و فرار کردند.....

حالا با چنین سوابقی من جوانی بیست و چند ساله با صحنه ای بدتر از آن شب، در تهدید با اسلحه گرم روی شقیقه خود، روبرو می دیدم و با حالتی مظلومانه بدون عز و چز و ناله! ساکت نمی دانستم چه بکنم فقط بی اختیار قلم را برداشتم یک بسته کاغذ جلویم گذاشتم به او که همانطور در حال اسلحه به دست کنارم ایستاده بود گفتم:

- مثل دفعه های پیش از توی کتاب میگید یا من از خودم بنویسم...؟!

او توی نه و نوی و پرخاش بود که بر حسب تصادف پدرش و شمس قنات آبادی وارد دفتر مجله شدند. پدرش که آن صحنه را دید یک دفعه به او پرید:

- پسره جعلق، این حرکات چیه توی دفتر مجله در روزنامه راه انداختی؟ خیال کردی که یه موقع پدرت از این هارت و پورت های الکی می کرد، تو هم به سرت زده؟!

(میر اشرافی معروف بود به شلوغ کردن و جلسات مجلس و عربده کشی و به  نمایندگان مخالف حمله می کرد) بعد به طرف او رفت و هفت تیرش را گرفت و از پنجره پرت کرد بیرون!

در همه این جریانات آقا شمس قنات آبادی از خنده روده بر شده بود که می گفت چنین صحنه ای را هرگز توی عمرش- حتی از جانب ماموران شهربانی- هم ندیده است!

هوشنگ خیلی از پدرش حساب می برد. پیش از آن، او دختری را پسندیده و خواسته بود که با وی ازدواج کند. پدرش برای این منظور خواستگاری به منزل آنها فرستاد. میراشرافی پدر که دید دختره خیلی خوشگل و باب طبع اوست، او را از پدر و مادرش برای خودش خواستگاری کرد! و آنها قبول کردند و میراشرافی با او ازدواج نمود و حالا پسرش خیلی از او حساب می برد.

بعد ها که به مناسبتی هوشنگ میر اشرافی برای من از سفر آمریکا می گفت: که «اونجا اصلاً درس نخوندم، بابام که دید به دانشگاه نرفته ام پس از چند ماه برام پول نفرستاد و من از بی پولی و گرسنگی دنبال شغلی بودم که دیدم واسه سوزاندن مرده مزد خوبی می دهند و مدتها مرده سوزی می کردم و بعد یک ترقه هم کنارشان توی کوره می گذاشتم که می ترکید چون کس و کار مرده اعتقاد داشتند، مغز مرده ای که می سوزانند اگر بترکد یعنی آمرزیده شده! و یک دستخوش هم به من میدادند»!

تازه چند ماه بعد از آن هفت تیرکشی در دفتر مجله این کار مرده سوزاندن خودش را در «عالم مستی» برایم تعریف کرد و من دوباره دچار ترس شدم و به او گفتم:

- تو آنروزی که در مجله هفت تیر کشیده بودی اگه می گفتم پاورقی را نمی نویسم تو شلیک می کردی...؟!

او خنده ای کرد و گفت:

- تریدید نکن که آره! مدتی بود دلم برای صدا انفجار ترقه توی کوره آدم سوزی تنگ شده بود ولی بیشتر به خاطر این که دختری که دوست داشتم این پاورقی رو خیلی می پسندید و می خوند و فهمیده بود که چند شماره است که تو می نویسی!

بعد خندید و گفت:

- بخیر گذشت، البته من از بابام خیلی حساب می بردم و آن روز به طوری عصبانی شد که نشان می داد به کار روزنامه و مجله اش علاقه داره و ممکن بود با همون هفت تی، به طرف من شلیک کنه که الحمدالله اون اسلحه رو از پنجره انداخت توی حیاط!

بعد از هوشنگ میر اشرافی پرسیدم:

- این وسط شمس قنات آبادی واسه چی می خندید؟

هوشنگ میر اشرافی گفت: آقا شمس قنات همان روز برایم گفت که به یاد جهانبانوئی مدیر مجله فردوسی افتاده بودم که در زمان فرماندار نظامی تیمسار تیمور بختیار او به شکایت نزد تیمسار بختیار رفته بود که ماموران فرماندار نظمی خیلی مزاحم او و مجله اش می شوند و من خودم را از دست شماها آتش می زنم!

مدیر فردوسی خیال کرده بود که از تیمسار بختیار زهر چشم گرفته ولی او زنگ زد و گروهبانی وارد شد و تیمسار بختیار گفت: یک پیت بنزین و یک کبریت بگذارید در اختیار ایشون و راهنمائیشون کنید ته باغ می خواد خودشو آتیش بزنه! جهانبانوئی چهارشاخ مانده بود که در مقابل این بی تفاوتی تیمسار چکار کنه؟ و پرسید: به همین سادگی مرخص بشم! تیسمار هم جواب داد: بله به همین سادگی....! آقا شمس می گفت: حالا من داشتم می دیدم که خیلی ساده می خواستی توی مخ یک نویسنده و روزنامه نگار شلیک کنی!

با همه این احوال این جریان مسابقه ملکه هنر و زیبائی نه این که تیراژی برای مجله نیاورد که سیامک پورزند سردبیر مجله هم زد به سیم آخر !؟.

Comments

Leave a Comment

Archived_issue
مشترک شوید  $1.70 تک شماره 
terms and conditions may apply