خالی نبودن عریضه:انتخابات و دمیدن به روح یک اسکلت!؟، از شماره ۱۴۹

by عباس پهلوان

نمی دانم شما هم خبر شده اید که اکبر هاشمی رفسنجانی موسوم به «اکبر مصلحت» شال و قبا و عبا کرده و آستین لباده بالا زده که در طی برنامه تدوین شده ای از سوی تئوریسین های ساکن در قبیله جمهوری اسلامی و ایدئولوک های متواری از حکومت اسلامی - و شاغل در اداره نوانخانه و جلب متکدیان دول خارجه - در صددند رژیم جمهوری اسلامی الهی ناب محمدی را به نحو و نوعی «جا بیندازند» و این «جاکشی مقدس» را به عهده بگیرند که طی آن سبزی های سابق و اطلاحاتی های رفوزه شده، ورشکستگان به تقصیر ملی/مذهبی، طی مراحلی با این جااندازی، جسد نیمه جان اصلاحات «محمد خاتمی» را از زمین بلند کرده و به دوش بگیرند و به درگاه «آقا سید علی» ببرند تا او با «دَمِ حسنی» روحی بر آن بدمند و بر او لباده صدارت بپوشانند. اما این بار نیز بعضی از مبارزان بی امان – که سابقه کثیرالعده فعالیت علیه نظام گذشته دوباره قند توی دلشان آب شده است – همان کسانی که در سال 1357 چله گرفته بودند و جمله مکرمه! «شاه باید برود» را حتی در خواب هم به چند زبان زنده دنیا می خواندند. متأسفانه عده زیادی از آنها به مرور به علت بداخلاقی از کلاس امام با «تیپا» به خارج پرتاب شدند و حالا جماعتی از «اهل هوا» جمعی «عضو باشگاه باد» با آنها تصمیم دارند به طور مجدانه ای به مدد دم مسیحایی سیدعلی آقا – که حتی مرد پوسیده را که سهل است که حتی به «اسکلت» و ماموت های فسیل شده هم، جان می بخشد: «دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می کرد»!؟

عجبا که این جریان ناگهان این بنده را یاد آن یارویی انداخت که از تهران به ولایت می رفت و ناگهان در کنار پمپ بنزین چشمش به «صندوق صدقه» افتاد که به دیوار نصب کرده بودند. که: «صدقه رفع بلاست. امام خمینی».

از اتومبیل پایین آمد و مبالغی توی صندوق نذورات ریخت و برگشت که به آن طرف خیابان برود و اتومبیلش را سوار شود که ناغافل یک کامیون ده چرخ ، اتومبیل او را له و لورده کرد.

در همین موقع که هاج و واج مانده بود، دید که اتومبیل دیگری ایستاد و راننده آن پیاده شد و داشت به طرف صندوق صدقه می رفت که داد زد:  

-بیخودی پول توی اون ننداز. این قرمساق هیچ معجزی ازش برنمیاد!

 

مردم شناسی لس آنجلسی!؟

در این شهر و شاید تا بلاد ایرانی نشین، عده ای از هموطنان به افعال و عادات و اعمال خاصی مشهورند. از جمله:

-پرحرفی: در خیابان از دور که سر و کله اش پیدا می شود بایستی راهت را کج کنی وگرنه لااقل یک ساعتی علافی تا به فوت و فنی با یک سر ورم کرده از دستش خلاصی پیدا کنی!

-اعانه ملی: همان قرض و قوله قدیمی است که طرف همیشه خدا کارش گیر کرده! اتومبیلش در کارگاه مانده! یا در جایی پول کم آورده و تا او را از دور می بینی باید بروی آن طرف خیابان!

-گله و گله گذاری: تا برسد به نامبرده از زمان «هوخشتره» تا حالا از مخاطب خود گله دارد. از عروسی دخترش تا ختنه سوران پسرش و زمانی که پشه لگدش زده بود و دو روزی توی بیمارستان بود و در همه موارد، غفلت کرده بود.

-مدعی سیاسی: اول وراندازت می کند و بعد با حالت حمله به جلو می آید و در یک قدمی ات می زند روی ترمز و یقه ات را می گیرد: تو نبودی که گفتی: خمینی ای امام؟!

دوست مطبوعاتی: زمانی در یکی از دو موسسه آن دوران، خبرنگار حوادث و یا در قسمت شهرستان کار می کرده و حالا گله دارد که: شما جوجه های آن روز پیشکسوت ها را فراموش می کنید؟ این قلمی که حالا می زنید از برکت زمینه سازی ما بوده ...! حالا به خیالش که ما چه مقام شامخی! در این کار گِل غربت پیدا کرده ایم؟!

عظمت فامیلی: می خواهی در یک سالنی فرضاً عروسی در یک صندلی خالی که پیدا شده بروی بنشینی که رفیق شفیقی ندا می دهد: آن طرف سالن نرو که شازده اخ و تف میرزا یقه ات را می گیرد و نسب خود را از زمان شاه شهید شرح می دهد تا سلطان احمد شاه که رضا شاه حق اش را غصب کرد بعد سرت را با تعریف و تمجید از رجال «قاجاری» می برد...!

فعال سیاسی!: مهم نیست تو چه عقیده داری او با یک کلمه حرف دهنت را می فهمد و درست نقطه مقابل تو حرف می زند. اگر مخالف او حرف بزنی واویلاست چون او در عین حال دارای چند مشرب و مسلک سیاسی است!... ...

آن یکی...؟ دیگری ...!؟ قالتاق ها، هرزه گوها، مزاحم ها، فحاش ها... امان و امان از مرض غیبت کردن که هیچ کس از زخم زبان این فرقه ضاله در امان نیست و تازه کمی بعد می فهمی که قرار داری و باید بروی فقط زمانی مصونی که بغل گوشش هستی!

الحمدالله بیشتر اوقات دوستی و رفیقی ما را در خیابان و مجالس و محافل از دیدن و مصاحبت اینگونه پدیده های غربت مصون و در امان می دارند!

با این جریان ها و یکی از شیرین گویی های اینترنتی افتادم که نوشته بود: خداوند وقتی اسدالله لاجوردی را آفرید، فرشتگان دانشجوی علوم انسانی می خواستند برای پرستش و گفتگو و سجده نزدش بروند که خدا نهیب زد: پخش و پلا شید که : یارو «کلت» به کمرشه!

چرا «مهاجربشو» نیستیم!

ایرانی ها توی دنیا خیلی چیزها را بلد نبودند که یا دنبالش رامی گرفتند که بلد شوند و یا ولش می کردند. از جمله چیزهایی که بلد نبودند خیالش را هم نمی کردند دنبالش هم نبودند ولش هم نکرده اند «مهاجرت جمعی» بود!

بسیاری از حوادث دنیا بین و بعد دو جنگ بین المللی اروپا، اتفاق افتاد و بسیاری از مردم را از کشورهای این قاره گریزاند و به طور جمعی مهاجرت به آمریکا. بعد از جنگ دوم به خصوص نوبت آسیا  و به خصوص آسیای جنوب شرقی و سایر کشورهای این قاره شد که از همه این کشورها به اینجا و آنجای جهان «مهاجران» سفر کردند از آفریقا هم و در هر کشور به دلایلی.

تعداد کثیری از چشم بادامی ها در دنیا در نتیجه جنگ های ژاپن، کره، چین، ویتنام و همینطور هندی ها  و پاکستانی ها در تمام این سال ها و جنگ های مستعمراتی انگلیس و فرانسه و بلژیک و هلند تعداد زیادی «مهاجر» در قاره اروپا پخش و پلا شدند. آفریقایی ها که جای خود دارند که از سال ها پیش به صورت (برده) یا نیروی کار به اروپا و آمریکا برده شده بودند.

در چندین دهه اخیر علاوه بر تعداد کثیر مهاجران در دنیا، با انقلاب اسلامی در ایران، مردم دو قاره اروپا و آمریکا با پدیده ای به نام با «مهاجران ایرانی» روبرو شده اند که از بسیاری جهات با مهاجران از اروپا و آسیا و آفریقا در قرن بیستم متفاوت هستند و چنین می نماید که دست و پا چلفتی تر از همه مهاجرانند. ضمن این که استعدادهای خود را در زمینه های مختلف بُروز داده اند ولی آداب مهاجرت را هم نمی دانند و بسیاری چیزی هم فرانگرفته اند. امتیازات مهاجرت آن را به طور کافی و وافی نمی دانند. و به عبارت دیگر «مهاجربشو» نیستند!(بگذریم)

اما در اروپا و آمریکا شاهد بوده ایم که «مهاجران» از هر کشور، روزهای خاصی مربوط به کشورشان را جشن می گیرند، راهپیمایی می کنند، سرود و ترانه می خوانند و می رقصند، هیاهو به راه می اندازند، رسوم خود را به نمایش می گذارند. چون یا همه بر اثر یک حمله خارجی و جنگ داخلی از کشور خود گریخته اند یا دچار یک بلای داخلی بوده اند، می خواهند که هویت خودشان یادشان نرود.

در این زمینه ما تا چند سالی اصلاً و ابداً به قول معروف «گرممان بود» و حالیمان نبود که کشورمان را اشغال کرده اند! و ما در حالتی به اسم مهاجرت هستیم و لااقل تا سال هایی زندگی در غربت را باور نمی کردیم، آن باورمندانی هم که «22 بهمن» را «روز عزای ملی» نامیدند، به نظر عده ای از ایرانیان به شوخی شباهت داشت!؟ که شاید امید برگشتن، در آنها زیاد بود. افراد و بعد گروه های «شریک» در انقلاب که از شر انقلاب «در» رفته بودند ولی شرکت در «عزای ملی 22 بهمن» بهشان برمی خورد!؟

اما جالب این که عده زیادی از همه آنهایی که با شرکت در گردهمایی 22 بهمن به عنوان «روز عزای ملی» مخالف بودند و به تظاهرات نمی آمدند. بعدها نیز به بهانه این که: چرا وعده های بازگشت به ایران عملی نشده است؟ از هرگونه حضور در مراسم ملی و میهنی خودداری می کردند و با کنایه لجوجانه ای می گفتند: آخوندها تا صد سال دیگر در ایران میمونند! که لااقل داغی به دل امیدواران بگذارند.

با این همه ایرانیان لااقل دو سه مراسم ملی و تاریخی دارند که خارجیان هم چنان که سایر «مهاجران» خارجی چنین روزهایی را باشکوه، و با نمایشات تمام برگزار می کنند ولی ما متأسفانه آن را بی سروصدا، کم شمار(انگار خجالت می کشیم از همه رودرواسی داریم) برپا می کنیم یا به طور خصوصی در خانه هایمان (در سال های اخیر کمی جنبه نمایشی پیدا کرده است. و یا به عذرهای مختلفی (از جمله کار در مؤسسه و شرکتی و فروشگاهی از حضور در جشن ها)، طفره می رویم.

در حالی که طی سال هر ایرانی می تواند یک روز را به عنوان عید کشورش، مرخصی بگیرد و با خانواده اش باشد. یک روز هم مرخصی برای سیزده بدر داشته باشد. این که آسمان به زمین نمی آید ؟! (اگر مراسم سیاسی هم باشد اغلب بعد از ساعات کار است) و دیگر چنین روزهایی بخصوص سیزده بدر را موکول به 11 بدر یا 14 بدر و 15 بدر نکنند و یا مصادف با روز یکشنبه تعطیل هفتگی کشورهای مسیحی باشد.

مانند همین امسال که بابت «سیزده بدر» همین سردرگمی را ایرانیان «مهاجر» پیدا کرده اند و مسلم این که اگر چنین مراسمی در روز موعد 13 فروردین برگزار نشود، حرف مفتی است و فوقش یک پیک نیک است که هر یکشنبه ای می توان برگزار کرد.

جهان سر به سر حکمت و عبرت است

چرا بهره ما، همه غفلت است؟

Comments

Leave a Comment

Archived_issue
مشترک شوید  $1.70 تک شماره 
terms and conditions may apply