ادامه «شکر تلخ» نوشته زنده یاد جعفر شهری, شماره ۵

by به قلم یکی از نویسندگان

در«شکر تلخ» اثر زنده یاد «جواد شهری» میرزا باقر قهرمان رمان با این که با خانواده محترمی وصلت کرده بود ولی تمام رذایل اخلاقی رفتار و کردار و بد دهنی لات ها را داشت. تمام ثروت خود و پدرزن و طلا و جواهر همسرش کبری را خرج الواتی ، خانم بازی، بچه بازی و عیش و عشرت با لشوش کرد. چندبار ورشکست شد و بالاخره برای فرار از دست کسانی که قصد جانش را داشتند، تصمیم گرفت با زنش و پسرش جواد به مشهد بروند. در آنجا هم با این که دکان نانوایی باز کرد ولی همچنان در صدد کلاهبرداری، عیاشی و فریب زن های مردم بود پس از چندی میرزا فرار کرد و به تهران آمد و یک زن دیگر گرفت که بسیار فریبکار بود و به کمک حاج رمال توانسته بود زن او شود . این زن که جواهر نام داشت اصرار کرد که کبری را طلاق دهد و میرزا باقر می خواست هر دو با هم زندگی کنند ولی کارشان به دعوا کشید.

زنده یاد شهری در پایان رمان قطور خود فقط در یک سطر نوشت:

ـ «ساعتی بعد کبری طلاق گرفت و به میرزا باقر نامحرم شد». بدین ترتیب رمان بیش از 600 صفحه ای «شکر تلخ» پایان گرفت.

چنین پایانی مورد اعتراض پرتعداد خوانندگان ما قرار گرفت. ما هم از پیشنهاد یکی از دوستان نویسنده که حاضر به ادامه رمان و روشن شدن سرنوشت سایر چهره های مختلف این رمان شده بود، موافقت کردیم و دنباله آن را ادامه دادیم . این نویسنده در قسمت دوم آن قسمت از زندگی میرزا باقر در مشهد را که در ابهام مانده بود دوباره به طور مفصل تری یادآوری کرد که وی در آن شهر چگونه با یک زن از یک خانواده محترم آشنا می شود و این زن جاافتاده از مرد خواست که او را با درشکه به خانه برساند.

میرزا باقر ، آن زن را از حرم امام رضا، به خانه اش رساند ولی حاضر نشد به دعوت او شام مهمان آنها باشد و برای شب جمعه با هم قرارگذاشتند. آن زن (شکوه اعظم) فردای آن شب جریان میرزا باقر را برای پسر بزرگش حاج محمد تعریف کرد و صلاح کرد که با او صیغه محرمیت بخوانند که این خادم امام رضا که در روسیه معماری و بنایی می کرده و حالا معمار حرم است یک اتاق در منزل آنها داشته باشد؟

دفتر متولی حرم هم به حاج محمد اطمینان داد که او بنای خوبی است و در روسیه کار کرده است . هفته بعد میرزا باقر شام مهمان شکوه اعظم و فرزندانش بود و ریاکارانه وانمود می کرد که یک فرد مذهبی است اما در تمام این مدت زرین تاج (دختر شکوه اعظم) در هر فرصتی به او خیره می شد و حس می کرد که از میرزا باقر خوشش آمده است.

در ادامه داستان، کبری در تهران با کمک حاج عبدالحسین محضر دار دوست پدرش که صیغه عقد او را هم خوانده بود موفق شد طلاقش را بدون دریافت مهریه از میرزا باقر بگیرد و موقعی که به خانه برگشت برای خودش شاد بود. از آن طرف میرزا باقر هم به خانه زن دومش جواهر رفت و گفت: از شر «هوو»اش خلاص شده و آن دو نیز با «هماغوشی» این طلاق را جشن گرفتند. آن روز کبری همچنان با فحش و بد و بیراه به میرزا باقر و خواندن تصنیف های بند تنبانی مشغول رقص بود که پسرش جواد از مدرسه وارد شد و از وضع مادر و خوشحالی مادربزرگ فهمید که پدرش کبری مادرش از یکدیگر جدا شده اند.کبری با همسایه اش که او هم زن بیوه ای به نام هاجر بود دوست شد.

شکوه اعظم در خانه بزرگشان در مشهد اتاقی به میرزا باقر داده بود که از اتاق خودش یک در به اتاق او داشت و همان شب اول از آن درمتروکه، نزد باقر رفت و تا صبح کله سحر با او خوابید.

اوضاع کشور عوض شده و سردار سپه شاه بود و مملکت به سرعت تغییر می کرد. یک روز بعداز ظهر که باقر بی موقع به خانه آمد با زری دختر جوان شکوه اعظم آشنا شد و او را به آغوش کشید ولی دختر خودش را از توی بغل او بیرون کشید و به اتاقش رفت:

زری به سرعت خود را به اتاقش رساند و در را از پشت چفت کرد. شاید به خیال یک سربه سر گذاشتن با میرزا باقر و یا چیزی مثل بازی «گرگم به هوا» و قایم موشک. میرزا باقر می خواست به دنبال او برود که یکهو متوجه صدای در خانه از آن طرف حیاط شد که کلید انداخته و باز شده بود و از دور سر و کله شکوه اعظم پیدا بود که وارد حیاط شد. میرزا باقر با سرعت خودش را به اتاقش رساند به فوریت یک متکا و پتو برداشت و آن را در گوشه اتاق به سر کشید و خودش را به خواب زد.

دقایقی بعد صدای پای شکوه اعظم را شنید که او را صدا می زد. بعد در اتاق به آرامی باز شد و زن یک لگد آرام به پای او زد: باقر خوابی؟

او انگار نه انگار، وانمود کرد که هفت پادشاه را خواب می بیند و جُمب نخورد. زن برگشت و در توی راهرو به طرف اتاق دخترش رفت . چند بار او را صدا زد ولی جوابی نشنید. در را فشار داد ولی باز نشد با خودش گفت: «احتیاط کرده، در رو از پشت بسته»! مشت به در کوبید باز هم صدایی نشنید و غر زد: هر دوتایشان خواب به خواب رفته اند! یک لگد محکم به در زد و داشت طرف اتاق خودش راه می افتاد که زری در را باز کرد و خواب آلود در حالی که چشمانش را دروغکی با دو دست می مالید پرسید:

ـ عزیز جون تویی؟!

ـ این چه خوابیه . خواب بعدازظهر که انقدر سنگین نمیشه!

دختر پشت او راه افتاد و گفت:

ـ از صبح تمام خونه و بخصوص پنجدری رو تر و تمیز می کردم مظنه امشب داداشم اینا هیئت دارند! «هیئت فاطمیه ای ها» امشب اینجان!

ـ لابد میخوان خرجی هم بدند ولی حالا آخر ما و شب جمعه که نیس؟!

ـ داداشم آقا محسن گفت: زیاد طول نمیکشه، می خوان با هم حرف بزنند و یه، دوتا آقا هم روضه میخونند ...

شکوه اعظم دوباره سروقت میرزا باقر رفت و این دفعه بدون احتیاط و بلندتر صدایش زد:

ـ باقر...؟ باقر...؟!

لگدش را کمی محکم تر توی کمر او خواباند که میرزا باقر به ظاهر متوحش از خواب پرید و خواب آلود بازی درآورد:

ـ چیه، چه خبره، مگه طوری شده ...؟!

شکوه اعظم اشاره کرد که زری از اتاق بیرون برود.

ـ هیچی نشده... بایستی یک تک پا بری به بازار و به آقا محسن و یا آقا مرتضی بگی برای هیئت امشب، چای و قند کمه ... اگه می خوان شام هم بدند باید از بیرون بخرند یا از سفره خونه حضرتی بیارن!

میرزا باقر با عجله بلند شد. با لباس دراز کشیده بود و کلاهش را سرش گذاشت و مرتب کرد و پتو و متکا را به گوشه ای گذاشت و با عجله گفت: چشم، چشم خانم، همین الانه راه میفتم!

اول برو سر حوض و یک آبی به سر و صورتت بزن. مثه این که یک هفته صبح تا شوم خواب بودی!

زرین تاج پشت در لبخندی زد که مرد تا دقایقی پیش چطور به گل و گردن او افتاده بود و پستان های او را می فشرد که از دستش در رفت و هر دو هم خودشان را از ترس شکوه اعظم به خواب زده بودند!

میرزا باقر که به حجره آقا مرتضی و محسن رسید. دید جمعیتی آنجا جمع شدند. مثل این که درگیری شده بود یکی دو تا آژدان های کمیسری هم آمده بودند.

چندوقت بود که مأموران لباس تازه پوشیده بودند با یک کلاه و کمربندی که دور انیفورمی که تنشان بود و به آن یک جلد هفت تیر بود ولی مردم می گفتند : «توی اون هفت تیر نیست و خالیه فقط جلدشه! ولی پاسبان هاهمیشه یک چوب بلند به کمرشان می بستند و حالا میرزا باقر آن را توی دست یکی از آژدان ها می دید و پیش از آن که جلوتر برود از چند نفر قضایا را پرسید و دستگیر شد که سر و کار پسرای شکوه اعظم با سه، چهارتا شرخر و باج گیر افتاده و خرید یک پارچه ای که توی آن دو سه تا زده داشته، بهانه کرده اند و پاپیچ دو تا برادران شده اند.

میرزا باقر با آن هیکل غلط اندازش رفت وسط معرکه و از دور یکی از شرخرها را که دیده بود خیلی قپی می آید، نشان کرده و بی هوا جلو رفت و با کف دست پک و پهن اش شاپلاق خواباند زیر گوش او که کلاه از سرش افتاد و طرف تا آمد بفهمد، از کجا خورده که یک لگد ول کرد طرف تخمش که او دولا شد و هوارش زیر تاق بازار پیچید. رفقای «شرخر» ش تا بفهمند اوضاع از چه قراره، دو سه مشت و چک هم از میرزا باقر خوردند و بعد هم اهالی بازار و شاگرد حجره ای ها که تا حالا از لوطی های باج گیر جاخورده و ساکت بودند ، غیه کشان افتادند به جان آنها و آژان ها هم که تا به حال ملاحظه اوباش را داشتند ـ که از باج بگیرها و دنده پهن های مشهد بودند ـ کوتاهی نکردند و چند دقیقه ای نکشید که لشوش و اوباش چند نفری با عجله کلاه از سر افتاده و با پیراهن پاره پوره طرف خروجی بازار پارچه فروش ها فرار کردند و گم و گور شدند.

آقا مرتضی و آقا محسن هنوز هاج و واج مانده بودند و مات و متحیر جسارت و شهامت میرزا باقر که با چه گردن کلفتی از جلوی اراذل مشهدی درآمده بود.

چند نفری از بازاری های سرشناس و همسایه آمدند توی حجره برادران قماش چی، قهوه چی بازار هم یک سینی بزرگ چای گرداند.

آقا محسن گفت: باریک الله میرزا باقر اگه از جلوی اونا در نیومده بودی می دیدی که امروز به فردا نمیکشه که اونا به بازار مسلط می شدند و حجره ها را بار می کردند و می بردند.

برادرش آقا مرتضی گفت: نه اونا می خواستند باج گیری کنند و جنس خریدن و یکی دو تا توپ پارچه هم بهانه اشون بود.

یکی دو ساعت بعد در حالی که میرزا باقر چند بسته چای و دو سه کله قند و خرت و پرت های دیگر توی بغلش بود، طرف خانه شکوه اعظم می رفت.

آقا مرتضی سفارش کرد :

ـ اون علم سبز رو هم بالای در خونه آویزون کن!

**

میرزا باقر، آن چه زنش «جواهر» می گفت باور نمی کرد.

ـ بالاخره حالا که می گی پول و پله و جواهر و سکه های طلای حاج رمال رو پیدا کردی که کجا قایم کرده پس بریم تمومش کنیم! واسه چی معطلی؟

جواهر که اول می خواست مقداری از آنها را برای خودش جابجا کند گفت: عجله نکن باقر! حاج رمال حالش خوب شده و دوباره کار و کاسبی و زن بازی و دعا نوشتن روی شکم زنای نازا و پر و پاچه دخترای دم بخت رو شروع کرده ...!

ـ تو بلدی ، یه چیزی بخوردش بده که از این رو به اون رو بشه و چشمش به تاق بیفته!

جواهر خندید و گفت: اون صدتا شیطون رو درس میده، بو بکشه می فهمه چی می خوان بخوردش بدند و چیز خورش کنند از چشمات می فهمه چه خیالی داری! اگه هم خیالی به سرت زده باشه یه خرده دستت بلرزه ، مچ ات رو می گیره! پول رو نشمرده می فهمه با اون پولی که قراره مشتری بهش بده، چقدرش رو کف رفته!

میرزا باقر پرسید:

ـ بالاخره از کجا فهمیدی که مال و منالش رو کجا قایم کرده؟

ـ توی یک نیمچه خمره بود اون لا و لوهای زیرزمین زیر چندتا لحاف کهنه، توی اون خمره روی تمام پول و جواهرات پر از مار و مارمولک و خرچنگ و عقرب و خزنده های دیگه و گنجشک و کبوتر خشک شده بود ریخته بود، اما زیرش تا بخواهی اسکناس های احمد شاهی و لیره انگلیسی و اشرفی و طلا و جواهر ، گردن بند و النگوهای مشتری های بدبختی که بابت خرج دعا و دعانویسی و به خیال بچه دار شدن و یا سر «هوو»هاشو را زیر خاک کردن و خونه شوهر رفتن، به او داده بودند.

میرزا باقر لپ های جواهر رو گرفت: توی اون پولا، لابد اسکناس های من و طلا آلات تو هم توی اونهاس که با حاج رمال دست به یکی کردید و منو به تور زدی و «هوو»ی خودت رو هم پردادی...؟!

جواهر انگار اصلاً و ابداً سن و سال خودش، حالیش نیست، که هیکلش را بغل شوهرش ولو کرد و گفت:

ـ وجود خودم بود، مهر و محبت خودم بود، خاطرخوات بودم که تونستم تو رو به دست بیارم!

میرزا باقر از لای چاک پیرهن یک پستان او را که با همه سن و چندتا شوهر کردن هنوز جمع و جور و سفت مانده بود بیرون آورد و پولک برجسته آن را عینهو بچه ها شروع کرد به مکیدن. جواهر سر او را توی بغل گرفت و مثل بچه ها ناز و نوازش کرد و دست ها به سرش کشید و گفت:

ـ اگه اون میرغضب های قجری اونطور سرب داغ وسط سرت نمی ریختند و موهای وسط سرت رو نسوزونده بودند، الانه توی همه سرت یک کپه مو داشتی. اما حالام که موهای دور و ور سرت رو بلند کردی و تا روی شونه هات می ریزه، دل آدمو می بره بیشتر از همه دل منو ...!

بعد مثل این که چیزی یادش آمده باشد گفت:

ـ پاشم برم که زن خان نایب عباسعلی رو بایس ببرم پیش حاج رمال دو سه ساله که بچه دار نمی شه، معلومه که عیب از خان نایبه، پیش از اون هم دو تا زن گرفته و بچه دار نشده و بی عقبه است ولی همه اش میگه عیب از زناشه یکی از اونام که با محمود کفتر باز روی هم ریخته و آبستن شده بود با مکافاتی بچه اش رو انداخت که خان نایب نفهمه و بالاخره هم بدون این که اون قرمساق بویی ببره طلاقش داد!

**

هاجر خانم به زن های در و همسایه که مرتب تو خانه او می آمدند، می پرسیدند چه خبر؟ چتو شده؟ جشن چیه، انشاالله که عروسی در راهه ...؟! او هم می گفت: جشن طلاق کبری خانم از شوهر پفیوزشه!

زن ها که ازپرس و جو و کنجکاوی دعوت هاجر خانم درآمده بودند، بعضی ها با هم پچ پچ و غیبت کردن که: طلاق گرفتن اون هم با دو سه تا بچه که جشن نداره!؟

ـ بیشتر این جور چیزا و زنهای شوهر دار که جمع بشند، درد و داغ اون بیچاره زیادتر میشه ... !

ـ لابد هاجر خانم هم خوشحاله که یک زن مثل خودش بی مرد شده و توی خونه مونده؟

ـ توی خونه مونده؟ صبح تا شام دنبال قر و فرشه و خرید و مهمونی چی میدونم شاید ...

زن حرفش را با دیدن کبری خانم خورد.

ـ بمیرم واست که چقدر زجر کشیدی تا راحت شدی، پریروزها توی حمام مادرت خدیجه خانم رو دیدم چی می گفت از اون مرد پدر سوخته ات که روزگارت رو سیاه کرده و مال و منال و ثروت شما رو به آیتش کشید...

کبری خانم غش غش خندید و گفت: حاج خانم فراموش کنید، منم دیگه از یاد بردم که با اون شوهره چی کشیدم ... خدا خودش تقاص منو و دوتا بچه های گلمو از اون می گیره همه اش به این نیست که بگیم اینا می افتند توی وسط آتیشای جهنم و با گرز آتیش می کوبند توی مغزشون ، همین دنیا، دار مکافاته. خدا عمر و سلامتی بهمون بده ، غم نداشته باشیم، ته دلمون یه خورده خوشی باشه. واسمون کافیه!

هاجر خانم در حالی که یک دایره زنگی دستش بود و قر می داد و می خواند آمد وسط اتاق. یکی از زن ها هم دنبک می زد و خانم حاجیه زن حاج آقا احمد عطار بشکن هایی می زد که مثل ترقه روزهای آتش بازی صدا می داد. ملوک السادات زن شیخ ابوالفضل روضه خوان با دو دانگ صدای خوبی که داشت، بی ضرب می خواند و نرمک نرمک می رقصید و دیگران دست می زدند.

ای پلوخورا فصل مسماست / کدو مال تو بادمجون از ماست/.

بیا برو تو دلم قلمی بادمجون / رات از این وره قدتو قربون/.

سرخی لبت گوجه فرنگی / قربونت برم چقده قشنگی/.

داداشت سفیده تو چرا سیاهی/ سیاهه مثل تو نمیرند الهی/.

هاجر گفت : این قبول نیست ملوک جون، تو کم قر دادی ...

زن ها دسته جمعی گفتند: خودت قر بده ... خودت قر بده ...!

هاجر گفت: من می خونم و شما هر دفعه بگید: چی گفتی؟

بعد با دایره و دنبک چنان قری توی کمر و کپل هایش انداخت و خواند: منو سر لج ننداز، میرم زن می گیرم!

زنان جیغ کشیدند: چی گفتی؟

این ور و اون ور ننداز، می رم زن می گیرم!

ـ چی گفتی؟

قر تو کمر ننداز، می رم زن می گیرم!

ـ چی گفتی؟

خنده به لبام ننداز، می رم زن می گیرم!

ـ چی گفتی؟

رقصیدن و ترانه خونی «هاجر» به قدری زن ها را حالی بحالی کرده بود که دسته جمعی پاشدند و شروع به رقص کردند و می خواندند:

دیشب من بودم و آبجی اوفینا / ای رَپَته پتینا.

گفتم که بمیرم واست ای سرو قدینا/ ای رَپَته پتینا.

گفتم بده ماچی تو از اون قند لبینا / ای رَپَته پتینا.

در تمام این مدت مرتب در خانه را می زدند و زن های دیگر همسایه که صدای ساز و آواز را شنیده بودند به سایر زنان اضافه می شدند... بعضی از مردها هم سر پشت بام سر و کله اشان پیدا شد، اما از ترس حاج خانم آفتابی نمی شدند ...

دم دمای غروب و آفتاب لب پشت بام بود هاجر و کبری در حالی که خیلی خسته شده بودند گوشه اتاق ولو شدند.

هاجر گفت: تا باشه از این بزن بکوب ها و خوشحالی ها باشه!

کبری لپ های او را ماچ کرد و گفت: خسته نباشی خوب جشنی راه انداختی! دقایقی هم هر دو از خستگی کنار هم ولو شده و به خواب رفته بودند.

 

**

در خانه شکوه اعظم «هیئت فاطمیه» می خواست عزاداری خودش را شروغ کند اما این دفعه «هیئت فاطمیه» یک روضه خوانی ساده پانزده روز و آخر ماه یکبار نبود که در خانه یکی از بازاری ها برگزار می شد. امشب به توصیه حضرت آیت الله نایب التولیه برکنار شده آستان قدس رضوی و با حضور دستیار و همه کاره اش حاج محمد آقا خراسانی برادر بزرگ آقا مرتضی و آقا محسن در منزل پدری آنها تشکیل شده بود. این به دنبال اعتراضات گاه و بیگاهی بود که از سال های اوایل پادشاهی «رضاخان سردار سپه» در مشهد و بعضی های شهر و از جمله قم شروع شده بود و مخالفت هایی از سوی بعضی روحانیون به تقلید از سید حسین مدرس ـ که از سال ها پیش در مجلس مخالف انتقال سلطنت از قاجار به خاندان پهلوی بود ـ انجام می گرفت.

آن شب بعد از این که میرزا باقر سماور بزرگ و اسباب چای و قندان ها را گوشه اتاق پنج دری بزرگ گذاشت و خودش هم یک دور چای به سی چهل نفری داد که آنجا بودند ، کنار کشید و پشت بندش آخوندی که لهجه تهرانی داشت ذکر مصیبت کرد که در تمام طول روضه خوانی، افرادی که در اتاق جمع شده بودند ، دو نفر، سه نفر و چهار پنج نفری جرگه می زدند و با هم پچ پچ و درگوشی صحبت می کردند. پس از روضه خوانی هم به میرزا باقر توصیه شد که می تواند برود و از مجلس عزاداری حضرت سیدالشهدا خارج شود و در را ببندد و آنها می خواهند ختم قرآن بگیرند!

میرزا باقر هم از خدا خواسته دوباره هوس میخانه های کوه سنگی را به سرش زده بود و سرو صورتی صفا داد و سر و گوش جنباند که خبری از زرین تاج بگیرد که پیدایش نبود و با چند نفری از زن های همسایه توی اتاق پشت پنجدری، روضه گوش می کردند. شکوه اعظم هم آنجا بود . باقر آرام به پشت در رفت و در زد و شکوه اعظم را صدا زد:

ـ خانم حاجیه با اجازه شما ما هم می ریم منزل یکی از رفقا و انشاالله تا فردا!

شکوه اعظم بلند شد و خودش را به جلوی در رساند و در حالی که جلوی زن ها به شدت با چادر رو گرفته بود گفت: آقا باقر! بچه ها مگه باهاتون کار ندارند؟

ـ نه حاج خانم . اونا انگار کارای دیگه ای دارند و منو مرخص کردند و میرم منزل یکی از رفقای تهرانی که مدتیه ندیدمش!

زن که آن روز بعدازظهر وقتی که میرزا باقر توی اتاق خودش را به خواب زده بود ، تا آن موقع دلش به شدت هوای هم خوابی با او را کرده بود که امشب توی رختخواب او باشد ـ برای یک لحظه طاقت نیاورد و در حالی که پشت اش به زن های توی اتاق بود، چادرش را کنار زد و رویش را باز کرد و لبانش را برای میرزا باقر غنچه کرد و بعد رویش گرفت و گفت:

ـ پسرم ، خدا به همراهت. مواظب خودت باش!

اما آن شب میرزا باقر اندازه از دست خودش در رفته بود . وقتی به میخانه آوانس ارمنی رسید یک نفس صراحی چوبی پر از شراب را لاجرعه سرکشید. زن اسحاق که تا به حال ندیده بود که مشتریانش این همه شراب را یک نفس بالا داده باشند، با حیرت گفت:

ـ چت شده جوان، تو از قحطی آمد یا جیگر خیلی داغ شد؟

میرزا باقر مشت کرد و یک مشت خرت و پرت شاهدانه و گندم از توی ظرف را توی دهانش ریخت و یک پارچ بلوری شراب دیگر از آوانس گرفت و این بار نتوانست تا نیمی را بالا بکشد که با یک ضربه تخته که روی سرش خورد و تلوتلو خوران روی آجر نظامی های زیرزمین ولو شد و خون از سرش فواره زد. 

Comments

Leave a Comment

Archived_issue
مشترک شوید  $1.70 تک شماره 
Free Subscription